آپارتمان ما ـ که پیاده تا پلهای رود روهنه پنج دقیقه راه داشت و در نقطهای بود که از دریاچهی جنوا دیده میشد ـ به صورت مبلدار اجاره شده بود. این گونه بود که با نشستن پشت آن میزهایی که قبلاً دیگران روی آنها نشسته بودند، با استفادهکردن از لیوانها و بشقابهایی که مردمان دیگری در آنها نوشیده و خورده بودند و خوابیدن درون تختهایی که آدمهای آنها حالا فرسوده شده بودند، به زندگی در کشور جدید خو گرفتم. کشور دیگر کشوری بود که به مردمان دیگری تعلق داشت. ما مجبور به پذیرفتن این بودیم که چیزهایی که مورد استفاده قرار میدادیم هرگز به ما تعلق نمییابند و این کشور و سرزمین دیگر هیچوقت به ما تعلق نخواهد داشت.