
بریدههایی از کتاب روسمرسهولم
۳٫۹
(۷)
روسمر: اوه عزیزم، من دیگه به توان خودم در تغییر دادنِ آدمها اعتقادی ندارم. دیگه به خودم در هیچ کاری اعتقاد ندارم. به خودم، به تو، دیگه اعتقادی ندارم.
ربکا: (افسرده به او مینگرد.) پس چطور میتونی زندگی کنی؟
روسمر: نمیدونم. دیگه نمیتونم فکر کنم. فکر نمیکنم بتونم به زندگی ادامه بدم... چیزی وجود نداره که آدم براش زندگی کنه.
ربکا: اوه زندگی... زندگی مدام نو میشه. بیا عمیقاً به زندگی دل ببندیم. ما که دیر یا زود رفتنی هستیم!
پویا پانا
میخواهم آدمِ تازهای بشوم. تاکنون خودم را در کفن خویشتنداری متواضعانهای پیچیده بودم. به دورش خواهم انداخت.
Nara
ربکا: اوه زندگی... زندگی مدام نو میشه. بیا عمیقاً به زندگی دل ببندیم. ما که دیر یا زود رفتنی هستیم!
reyhan loki
روسمر: (بیقرار از جا میجهد.) پس ایمانم رو به من برگردون! ایمان به خودت رو! ایمان به عشقت رو!
reyhan loki
