
٪۶۰
پویا پانا
۵
روسمر: اوه عزیزم، من دیگه به توان خودم در تغییر دادنِ آدمها اعتقادی ندارم. دیگه به خودم در هیچ کاری اعتقاد ندارم. به خودم، به تو، دیگه اعتقادی ندارم.
ربکا: (افسرده به او مینگرد.) پس چطور میتونی زندگی کنی؟
روسمر: نمیدونم. دیگه نمیتونم فکر کنم. فکر نمیکنم بتونم به زندگی ادامه بدم... چیزی وجود نداره که آدم براش زندگی کنه.
ربکا: اوه زندگی... زندگی مدام نو میشه. بیا عمیقاً به زندگی دل ببندیم. ما که دیر یا زود رفتنی هستیم!
Nara
۱
میخواهم آدمِ تازهای بشوم. تاکنون خودم را در کفن خویشتنداری متواضعانهای پیچیده بودم. به دورش خواهم انداخت.
