وقتی به بیمارستان رسیدیم، با تصور آنکه مرده است فوراً پذیرشاش کردند و او را به راهروی تاریکی بردند. دستفروشهای بیشماری جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند. تا آن زمان هیچکس را ندیده بودم که آنقدر هواخواه داشته باشد. همهمان سریاس را بزرگتر از آنچه بود میدانستیم. از یاد برده بودیم که او هم یک دستفروش فقیر بوده. انگار توی همان یک روز قد کشیده بود و جور دیگری به چشممان میآمد. انگار سرنوشت و تقدیر ما توی دستهای او بود.