جملات زیبای کتاب آخرین انار دنیا | طاقچه
تصویر جلد کتاب آخرین انار دنیاsubscriptionAvailable

کتاب آخرین انار دنیا

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
بختیار علی، آرش سنجابی
انتشارات: 
انتشارات افراز

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
اشک آذر
۹
شهامت، نترسیدن نیست، مقاومت دربرابر ترس‌هاست.
اشک آذر
۵
توی دنیا هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی شجاعت و ناامیدی به‌هم وابسته نیست... انسان شجاع، همان انسان ناامید است. تمام انسان‌هایی که هنوز امید و آرزو دارند، ترسو هستند.
Ghazal Hashemi
۳
آزادی قاتل آدم‌هاست... اگر هوشیار نباشیم آزادی بزرگ‌ترین رنج‌هاست.
abdollah
۲
جهنم حقیقی آن‌جایی است که تخیل از کار می‌افتد.
♥︎ Sara ♥︎
۲
هیچ‌گاه احساس نکردم که در آن محیط زیادی هستم و مزاحم‌ام.
♥︎ Sara ♥︎
۲
کسی که پیمان برادری ببندد، هیچ‌وقت به جنگ نمی‌رود. به مردمی که نمی‌شناسد ظلم نمی‌کند.
اشک آذر
۱
- آزادی را می‌خواهی چه کنی؟... آزادی برای ما چه دستاوردی داشته مگر، که حال تو آن را می‌خواهی؟
اشک آذر
۱
فقط ما نبودیم... شما هم مثل ما بودید... شما از ما پاک‌تر نبودید. توی جنگ هیچ‌کس از هیچ‌کس پاک‌تر نیست.
Ghazal Hashemi
۰
کشته شدن سریاس در ادامه‌ی همان نزاع‌ها و درگیری‌های پوچ روزانه‌ای بود که در میدان اتفاق می‌افتاد. کشته‌شدنی بی‌معنا و بی‌مفهوم. درست مثل تمام قتل‌ها و شکنجه‌ها که بیهوده و پوچ‌اند
abdollah
۰
احساس بشری در دو نقطه به هیچ پاسداری احتیاج ندارد: نخست آن‌جایی که آزادی بیرون از خودش هیچ مفهومی نداشته باشد و دوم آن است که در زندان احساس آزادی داشته باشی. من
اشک آذر
۰
کویر و سیاست مثل یکدیگرند. هر دو زمینی‌اند که چیزی در آن نمی‌روید.»
♥︎ Sara ♥︎
۰
وقتی به بیمارستان رسیدیم، با تصور آن‌که مرده است فوراً پذیرش‌اش کردند و او را به راهروی تاریکی بردند. دست‌فروش‌های بی‌شماری جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند. تا آن زمان هیچ‌کس را ندیده بودم که آن‌قدر هواخواه داشته باشد. همه‌مان سریاس را بزرگ‌تر از آن‌چه بود می‌دانستیم. از یاد برده بودیم که او هم یک دست‌فروش فقیر بوده. انگار توی همان یک روز قد کشیده بود و جور دیگری به چشممان می‌آمد. انگار سرنوشت و تقدیر ما توی دست‌های او بود.
ندا
۰
او در جهانی زیسته بود که انسان، وحشت از فجایع را از کف داده بود. او از مرگ و کشتار می‌گفت و من چونان قایقی که باد به جداره‌ی صخره‌ای بکوبد، تکان می‌خوردم و خرد می‌شدم.
ندا
۰
دانستم که خیلی شبیه هم هستیم. دانستم که من نیمه‌ی تاریک و گم‌شده‌ی او هستم و اکنون که بیدار شده‌ام دیگر نمی‌خواهم بخوابم. انگار افکارم را خوانده بود که گفت: - خیلی وقت‌ها مرگ و پیروزی شبیه یکدیگرند. در من همچون شبحی می‌نگریست. همچون یک مرده. او مرا همه‌جا کشته بود، به‌غیر از خاطراتش. با تلخی نگاه‌ام کرد و گفت: - می‌خواهم با تو از مرگ بگویم... با بیزاری گفتم: - من از مرگ بازگشته‌ام. سیگاری گیراند و بی‌آن‌که کامی بگیرد آن را روی زیر سیگاری نقره‌ای رنگش گذاشت و گفت: «هر دو از مرگ بازگشته‌ایم... کویر و سیاست مثل یکدیگرند. هر دو زمینی‌اند که چیزی در آن نمی‌روید.»
کیمیا
۰
اگر پیوسته قطعه‌ای از جهان را نبینی و تفکرت را به آن گره نزنی دیگر چگونه می‌توانی تخیل کنی؟ جهنم حقیقی آن‌جایی است که تخیل از کار می‌افتد. یعنی هیچ چیز نباشد که به تو کمک کند فکر کنی. تخیل کنی... به دایره‌ی رابطه‌ی خودت با جهان بیندیشی.
کاربر ۶۶۰۱۹۷۳
۰
. احساس بشری در دو نقطه به هیچ پاسداری احتیاج ندارد: نخست آن‌جایی که آزادی بیرون از خودش هیچ مفهومی نداشته باشد و دوم آن است که در زندان احساس آزادی داشته باشی.
کاربر ۶۶۰۱۹۷۳
۰
فکر می‌کردم قیاممان که پیروز شود، خاک سرزمینمان درست مثل بهشت بارور می‌شود. اما دو روز نگذشته نگاه می‌کنی و می‌بینی ای دریغ... من لحظه‌به‌لحظه تولد آن هیولا را احساس می‌کردم... هیولایی که ابتدا کوچک بود... جزئی از ما بود، ولی قد کشید و همه‌چیز را خورد
کاربر ۶۶۰۱۹۷۳
۰
این‌که داستان سریاس را می‌شنوم و غمگین نمی‌شوم علتش آن است که مفهوم غم در وجودم تغییر کرده. غم دیگر آن احساس کوتاه ناراحتی برای خودم و دیگران نبود، غم قسمتی از دنیا بود!