مادرم با ناباوری به او خیره شد. «تو پاهاتو وکس کردی؟»
«کردم؛ و اگه میدونستم یه چنین دردی رو تحمل میکنی، عشقم، دهن گشادمو میبستم. این چه شکنجه ایه؟ کدوم خری فکر میکنه کار خوبیه؟»
«برنارد...»
«اهمیتی نمیدم. خیلی درد کشیدم جوسی. ولی اگه باعث بشه که دوباره برگردیم به حالت قبل، بازم انجامش میدم. دلم برات تنگ شده. خیلی. تا وقتی کنار همیم، اهمیتی نمیدم که بخوای صدتا دوره دانشگاهی بری ـ سیاست فمینیسم، مطالعات خاورمیانه، قیطاندوزی برای سگها، هر چی؛ و برای اینکه بهت اثبات کنم که به خاطرت تا کجا پیش میرم، وقت اپیلاسسیون برای کل بدن گرفتم.»