سر کار بودهام، تهیهٔ «غذایی که تلف شد»، فراری دادن غبارهای بزدل و مطیع و مهربان بودن ... هنوز ملکهٔ دربار هستم. اگر غبار و خاک امتیازات شاهانه باشند، سه نشان سلطنتی دارم که ترجیح میدهم از خدمت کناره بگیرم. مادر هنوز بیمار است که به همین دلیل یکی را جایگزین کرده پدر و آستن هنوز غذا میخواهند و من مانند شهیدی هستم که به آنها غذا میدهم. دوست نداری من را در این زنجیرهای ناامیدی عظیم ببینی، در حالی که به آشپزخانهام نگاه میکنم و برای رستگاری دعا میکنم ... انگار آن را آشپزخانهام نامیدهام، خدا نکند که این گونه باشد یا برای من بشود خداوند مرا از آنچه خانهداری مینامند حفظ کند؛ جز آن نوع درخشان «ایمان!» (نامهی ۹۹، ش ۳۶)
دیکنسون از نامههای
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴