
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
چشمانش پر از اشکاند و انگار اشکها قصد رفتن ندارد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
«خشم مایهٔ وصل است.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
دردی در عمق جانش تیر میکشد، هیچ راه فراری ندارد. خودش را مسئول خیلی از چیزهای زندگیاش میداند؛ چیزهایی که علتشان را پیدا نمیکند، و الان هر چیزی، هر چیزی که بگوید، شاید اشتباه باشد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
دو چیز توی ذهن آلیسا مانده:
باورش نمیشود مردهها زنده شوند. به نظرش اتفاق وحشتناکی است، تصور کردنش هم خوب نیست. پس چرا کشیش آن داستان را توی کلاس تعریف کرده؟ و خدایی که مواظب همه هست و همه را میبیند، پس کی به داد آلیسا میرسد که اینجور دارد یخ میزند؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
پرسید: «جادو برای چه چیزی؟»
«برای شبها، تا دیگر اینقدر قبل از خواب گریه نکنی.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
بزرگتر که بشوم، نامزدم مرا ترک میکند، چون به حد مرگ از من میترسد و میگوید: «محال است با یک تکه یخ زندگی کنم.»
