
seyed
۱۲۱
آنهایی که مهربانند، دوست دارند بدانند که چقدر دیگران را خوشحال کردهاند. این از تشکر مردم، برایشان مهمتر است.
seyed
۸۲
وقتی کسی آدم را دوست دارد، آدم باید قدرشناسش باشد.
Pariya
۸۰
ولی داشتن کتابهای زیاد مایهی آرامش خاطرش بود؛ چون کتاب را از همه چیز بیشتر دوست داشت.
Venom
۷۶
مهم نیست قیافهات چه شکلی باشد یا چه داشته باشی. مهم این است که چطور فکر میکنی و چه کار میکنی!»
seyed
۶۷
«سارا میگوید مهم نیست قیافهات چه شکلی باشد یا چه داشته باشی. مهم این است که چطور فکر میکنی و چه کار میکنی!»
seyed
۴۸
من معنی گرسنگی را میدانم، حتی با وانمودکردن نمیشود از آن رهایی یافت.
seyed
۴۳
«... من هم خیلی وقتها در جواب سکوت میکنم. گاهی جوابندادن بهتر است؛ مثلاً وقتی کسی به آدم توهین میکند، بهتر است آدم جواب ندهد. کافی است آدم فقط نگاهش کند و فکر کند. وقتی در مقابل خانم مینچین این کار را میکنم، از خشم رنگش میپرد. یا آمیلیا هراسان میشود و دیگران هم همینطور. وقتی در اینجور وقتها از کوره در نروی، به نظر میآید که قویتر از دشمنت هستی. به راستی هم آدم باید قوی باشد تا بتواند خشمش را کنترل کند؛ ولی همه اینطور نیستند. بعضی در این شرایط حرفهای احمقانه میزنند و بعدش پشیمان میشوند. انگار جواب ندادن به دشمن بهتر از هر کار دیگری است. البته شاید من به اندازهی کافی قوی نباشم و نتوانم خشمم را کنترل کنم. از این نظر امیلی از من بهتر است. امیلی حتی ترجیح میدهد به دوستش هم جواب ندهد و همه چیز را در دلش نگهمیدارد!»
seyed
۴۰
غریبهها را هم میشود دوست داشت. کافی است به آنها نگاه کنی و فکر کنی و با غمهاشان غمگین شوی بعد مثل بستگان آدم میشوند.
امیر
۲۶
بلاها برای آزمایش مردم فرستاده میشوند و بلایی که سرِ من آمد، تو را آزمود و ثابت کرد که تو چقدر خوب هستی!
Pariya
۲۳
به نظر من عروسکها خیلی کارها میتوانند بکنند؛ ولی دوست ندارند ما ببینیم. شاید امیلی واقعاً بتواند بخواند، حرف بزند و راه برود؛ ولی وقتی این کارها را میکند که ما نباشیم. این راز آنهاست
سماء راد
۱۸
«سارا میگوید مهم نیست قیافهات چه شکلی باشد یا چه داشته باشی. مهم این است که چطور فکر میکنی و چه کار میکنی!»
seyed
۱۶
سارا سر تکان داد: «بلاها برای آزمایش مردم فرستاده میشوند و بلایی که سرِ من آمد، تو را آزمود و ثابت کرد که تو چقدر خوب هستی!»
💕Adrien💕
۱۵
زمزمه کرد: «چه خواب شیرینی! چه گرمای دلپذیری!»
به راستی چه رؤیایی. حس میکرد رختخوابهایی لذتبخش او را در برگرفته است. حتی حس کرد میتواند ساتَن لحاف پَر را لمس کند. آه! نباید از این خواب شیرین برمیخواست.
نَعنا🌿
۱۳
«سارا میگوید مهم نیست قیافهات چه شکلی باشد یا چه داشته باشی. مهم این است که چطور فکر میکنی و چه کار میکنی!»
Aisan
۱۳
من فهمیدهام که وقتی آدم سردش است یا ناراحت است، باید به چیزهای دیگری فکر کند.
seyed
۱۲
مامانم میگوید که وانمودکردن کار احمقانهای است!
seyed
۱۲
سارا با قلبش مهربانی، گرمی، شادی و آرامش میبخشید. گاهی وقتها هیچ کمکی بهتر از لبخندی مهربان و دوستانه نیست.
نَعنا🌿
۱۲
گاهی وقتها هیچ کمکی بهتر از لبخندی مهربان و دوستانه نیست.
seyed
۱۱
تو عروسکی! فقط عروسک! برای تو چه اهمیتی دارد؟! پُر از خاک ارهای. قلب نداری و چیزی حس نمیکنی.
💕Adrien💕
۱۱
خانم مینچین پرسید: «امیلی کیست؟»
کاپیتان لبخند زد: «سارا، خودت بگو.»
چشمان سبز سارا نگاهی آرام و موقر داشت: «امیلی عروسکی است که هنوز نخریدهام و قرار است پدر برایم بخرد. قرار است برویم و پیدایش کنیم. اسمش را امیلی گذاشتهام. وقتی پدر میرود، او تنها کسی است که با او در مورد پدر صحبت میکنم.»
Pariya
۸
ـ آه! نتوانستیم مچش را بگیریم. قبل از آنکه ببینیمش، سر جایش برگشته است. همیشه همین کار را میکنند.
💕Adrien💕
۸
۱: سارا
مهی سنگین لندن را فرا گرفته بود. همه جا مانند شب، تاریک بود. نور چراغ خیابانها و ویترین مغازهها در هالهای از غبار میتابید. درشکهای آهسته از خیابان اصلی شهر میگذشت. در درشکه دخترکی غریبه در آغوش پدر فرو رفته بود و با نگاهی عمیق و متفکر از پنجره به مردم مینگریست. این طرز نگاه شاید برای کودکی دوازدهساله معمولی بود؛ ولی بیگمان برای ''سارا کورو'' که هفت سال بیشتر نداشت، نمیتوانست عادی باشد. در حقیقت، سارا همیشه به چیزهایی عجیب و غریب فکر میکرد و بزرگترها و دنیایشان را به شکلهای عجیبی در نظر میآورد. گاهی احساس میکرد مدتهای خیلیخیلی زیادی را در دنیا زندگی کرده است.
سپیده
۷
گاهی احساس میکرد مدتهای خیلیخیلی زیادی را در دنیا زندگی کرده است.
Pariya
۷
وقتی کسی آدم را دوست دارد، آدم باید قدرشناسش باشد.
Pariya
۷
من هم خیلی وقتها در جواب سکوت میکنم. گاهی جوابندادن بهتر است؛ مثلاً وقتی کسی به آدم توهین میکند، بهتر است آدم جواب ندهد. کافی است آدم فقط نگاهش کند و فکر کند.
💕Adrien💕
۷
سارا ساکت به صورت خانم مینچین خیره شده بود... مثل همیشه به چیزهای عجیبی میاندیشید: «... چرا میگوید من زیبایم؟ من هیچجوری زیبا نیستم. ایزابل دختر کوچک سرهنگ گرانگ زیباست؛ چون گونههای سرخش چال میافتد و موهایی بلند و طلایی دارد؛ ولی موهای من کوتاه و مشکی است و چشمانم سبز. از همهی اینها گذشته، من لاغرم. من زشتترین کودکی هستم که خودم تا به حال دیدهام. پس او کار خود را با دروغگویی شروع کرده است...»
JENNIE
۷
گاهی جوابندادن بهتر است؛
Pariya
۶
در زندگی آدمها اتفاقهای زیادی پیش میآید. برای من اتفاقهای خوب روی داده است. اینکه من عاشق درسخواندن و مطالعهی کتاب هستم، یک اتفاق است
Pariya
۶
بلاها برای آزمایش مردم فرستاده میشوند و بلایی که سرِ من آمد، تو را آزمود و ثابت کرد که تو چقدر خوب هستی!
Pariya
۶
همیشه همینطور است! درست قبل از آنکه شرایط به اوج بدی برسد، انگار جادویی عمل میکند و مانع میشود. فقط باید از یاد نبریم که سرانجام همهچیز جوری درست میشود!