از وقتی کلاس کاریکاتور میرفتم, همه چیز را یکطور دیگر میدیدم. آدمها برایم آدم نبودند. بیشتر طرحی از یک کاریکاتور یا شبیه کارتون بودند. با اداها و اصولها و ترکیبهای خاص خودشان. حتی حرفها را هم کاریکاتوری میشنیدم. مثلا ًوقتی بابا میزد روی شانهام و میگفت: "پسرم, من روی تو حساب میکنم. "توی ذهنم کاریکاتوری میکشیدم ازخودم, که شدهام ماشین حساب بابا و بابا دارد روی من حساب و کتابهایش را انجام میدهد. یا وقتی آبجی نازنین میگفت: "دست رو دلم نذار که کبابه! "من دلش را به سیخ میکشیدم, درکنار گوجه و نان سنگک خشخاشی و دوغ ترکی.