
بریدههایی از کتاب با مرگ من زندگی کن
۴٫۰
(۵)
از مدتها پیش، بابا به این رسیده که انسان میتواند برای هر روز زندهبودنش تصمیم بگیرد، تصمیم بگیرد که اصلا میخواهد زندگی کند یا نه. بیشک انرژی و رغبت بابا به ادامهٔ زندگی، از همینجا ناشی میشود.
ندا
بابا پذیرفت. پذیرفت که در زندگی چیزهایی هست که دست ما نیست؛ مثل همین مرگ. برای همین هم علیرغم آشفتهحالیاش و غم سنگینی که داشت، باز هم به کارها و برنامههایش ادامه داد. بابا فهمید که مرگ مثل بمب است. بمبی که همهچیز را خراب میکند! یک فقدان و یک شکاف بزرگ ایجاد میکند! بمبی که ممکن است بدون هیچ دلیل خاصی روی سر آدم بیفتد؛ بلاییست که نازل میشود، بدون آنکه بتوان دلیلش را یافت، ریشهیابیاش کرد و آن را به کنترل خود درآورد. بابا فهمید فقط میتوان مرگ را نگاه کرد که چگونه مثل یک بمب بر سر آدمها فرو میافتد. مرگ مساوی است با چیزی غیرقابلتوقف و کنترل.
ندا
بچهای که تا همین چند لحظه پیش داشتمش چه شد؟ یعنی دیگر او را ندارم؟
ویکتور هوگو
ندا
هر مرگی که اتفاق میافتد، این سوالها را بهوجود میآورد که: ما چه کردهایم؟ چه نکردهایم؟ چه شد که این اتفاق افتاد و آن اتفاق نیفتاد؟ مرگ خودمان، که همانا اجتنابناپذیر است، آخرین مثال این سوالها خواهد بود. تصمیم به ادامه زندگی، لازمهاش گرفتن مکرر این تصمیم است و به دنبال آن، فریاد کشیدن این جمله بر سر شیطان است که «زندهباد زندگی». تا اینکه خودمان روزی سکوت اختیار کنیم و دیگر چیزی نگوییم و بگذاریم که بمیریم.
امیر بحرینی زاده
در این مدت، یکعالم یادداشت و پیامهای کلیشهای به داخل صندوق نامهها سرازیر شده است: «تسلیتها، همدردیها، دردها، غمهای سنگین». هرکسی بیهوده دستوپا زده یکسری کلمهٔ مناسب برای ابراز همدری پیدا کند. بهنظر من یک دانشجوی رشتهٔ زبانشناسی میتواند دربارهٔ این موضوع پایاننامه بنویسد: در هشتاد درصد پیامهایی که به دست مامان و بابا رسیده، نوشته شده که نتوانستند واژهای مناسب برای تسلای آنها پیدا کنند.
واقعا چرا چنین است؟
eli
آیا معیار سنجشی هست برای اینکه بتوان درد را به شکلی ملموس و عینی سنجید؟
چیزی وجود ندارد؛ اما با اینحال، نشانههایی هست. مثلا: ریتم بحرانهای جاری شدن اشک که رنگ میبازند؛ یا مثلا تعداد قرصهای ضد افسردگی یا ضد اضطرابها یا تعداد جلسات مشاوره با روانکاو وقتی کم و کمتر میشود، اینها میشود کمیتهایی برای اندازهگیری! بعد عبور از یک بحران، میتوان تمام اینها را دید و سنجید؛ همهشان هم بهاندازهٔ کافی عینی هستند و قابل رؤیت.
eli
مرگ قبل از ما هم وجود داشته، یعنی بیحضور ما هم حضور داشته است. بابا هم کمکم دارد به این باور میرسد.
ندا
«نمیشود مرگ را به شکل ناخودآگاه، به سمت خود فراخواند؟
ندا
هزارهزار شک و تردید و هزارهزار عذابوجدان و پشیمانی بابا را احاطه کرده است. شاید من باید... و امان از این جای خالی و سوالهای همیشگی که باعث میشود بعد از فوت یکی از عزیزان، آدم خود را گناهکار میداند؛ این احساس خیلی زننده و زجرآور است و میشود تمام دغدغهٔ آدم. حسرتهای جاودانه که میگویند همین است
ندا
وقتی من بچه بودم، مامان و بابا، لذت مادرانگی و پدرانگی را، قطرهقطره مزهمزه کردهاند. چه شانسی! با زندگی، زندگی کردن!
ندا
مرگ تو را به سمتی میبرد که برای ریزترین جزئیات هم معنایی پیدا کنی و خودت خوب میدانی که این معنا، هیچوقت معنای خوبی نیست. تنها یکسری تخیلات بد، تلخ، حسرتبار، پر ابهام و آینههای عقبنمای کجوکولهشده هستند.
امیر بحرینی زاده
کارهای آماده کردن مسیر و باز کردن راه برای بُردنم، نهتنها نجاتبخشم نبود بلکه او را از من دور کرد؛ همان زمانِ محدودِ با من بودن را از او گرفت.
ندا
واقعا میشل چه در سرت بود؟ چه در سرت بود که این اندازه خودت را مشغول پیشبینی مسائل کردی؟ مشغول همهچیز کردی بهجز بیشتر بودن با پسرت. به چی فکر میکردی که اینقدر مشغول نظموترتیب دادن و چیزهای دیگر شدی؟ زمان حال واقعی زمانی است که آدم در لحظه، جایی که باید باشد، همین و بس.
ندا
حجم
۱۷۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه
حجم
۱۷۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه
قیمت:
۴۸,۰۰۰
تومان