حالا دلیل این همه سال گریه نکردنم را میفهمم. میخواهم تمام شود. میخواهم درد جمع و به بخشهایی تقسیم شود که از پسش بربیایم. تمام این مدت فکر میکردم اینکه من را مثل یک هیولا میبینند، بدترین اتفاقی است که میتوانست برایم بیفتد. حالا میبینم که ترجیح میدهم بیاحساس باشم تا چیزی که واقعاً و در اعماق وجودم، هستم. هر ثانیه از هر روز، ضعیف و درمانده هستم، گاهی آنقدر میترسم که حس از هم گسیختگی دارم.
ترس ازدست دادن دارم. از گریه کردن میترسم. میترسم به محض شروع کردن گریه، هرگز نتوانم جلوی خودم را بگیرم و هر آنچه ساختهام، زیر بار احساسات سرکشم، خراب شود.