من زنانی را میشناختم که کلی نانخور داشتند؛ چون نمیتوانستند جلوی شوهرانشان را بگیرند و زنان بیفرزندی را میشناختم که نابود شدند؛ چون فکر میکردند تنها زمانی ارزش دارند که بچه داشته باشند. تمام این زنها، آنها تکههایی از خودشان را گم کرده بودند. آنها در جاده راه میرفتند و من واقعاً روزنههایی در آنها میدیدم که نور خورشید از میانشان میتابید. من هرگز نفهمیدم آنها چرا اینقدر عادی به نظر میرسیدند، اینقدر از داشتن آن روزنهها خوشحال به نظر میرسیدند؛