
کتاب در کمال خونسردی
گزارشی واقعی از چند فقره قتل و پیامدهای آن
انتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
markar89
۵
من کنجکاوم. چرا این آدمها چکهایت را قبول کردند؟ میخواهم رازش را بدانم.»
«رازش این است که مردم خرند.»
Bluelily
۴
در این دنیایی که زندگی میکنیم
بعضی بدترینها را در موردمان میگویند
اما وقتی در تابوتهایمان مُردهایم
همین آدمها سوسن در دستهایمان میگذارند
چرا وقتی زندهام گلی در دستهایم نمیگذاری
markar89
۳
ــ همیشه مهم است چیزی با خودت داشته باشی که مال خودت باشد.
0r2b80
۳
آشنایانم زیادند، دوستانم کماند و آنهایی که من را واقعاً میشناسند بهمراتب کمتر.
Bluelily
۲
آشنایانم زیادند، دوستانم کماند و آنهایی که من را واقعاً میشناسند بهمراتب کمتر.
markar89
۱
ما همه آزادیم هر چه دلمان خواست بگوییم و هر کاری دلمان خواست بهتنهایی انجام بدهیم ــ به شرطی که این «آزادیِ» حرف و عمل به اطرافیانمان آسیب نرساند.
markar89
۱
هیچچیز معمولتر از این حس نیست که دیگران را در شکستهایمان شریک بدانیم، همانطور که نادیده انگاشتن کسانی که در موفقیتهایمان نقش داشتهاند واکنشی عادی است.
markar89
۱
هیچچیز معمولتر از این حس نیست که دیگران را در شکستهایمان شریک بدانیم، همانطور که نادیده انگاشتن کسانی که در موفقیتهایمان نقش داشتهاند واکنشی عادی است.
Bluelily
۱
نسلی از مردان هست که سر سازگاری ندارند،
نسلی که آرام نمیگیرند؛
آنها قلب دوستوآشنا را میشکنند؛
همانهایی که به میل خودشان در این جهان پرسه میزنند.
در کشتزارها و سیلابها میچرخند،
از ستیغ کوهها بالا میروند؛
این همان نفرین خون کولی جاری در رگهایشان است،
نمیدانند چهطور آرام بگیرند.
Bluelily
۱
حتی اگر فقط راه مستقیم را در پیش بگیرند، میتوانند بروند و بروند؛
همینها که قوی هستند و شجاع و صادق؛
مردانی همیشه خسته از آنچه هست،
مردانی که همهچیز را غریب و تازه میخواهند.
Bluelily
۱
هیچچیز معمولتر از این حس نیست که دیگران را در شکستهایمان شریک بدانیم، همانطور که نادیده انگاشتن کسانی که در موفقیتهایمان نقش داشتهاند واکنشی عادی است.
fatemeh75
۱
«تو منفیبافی. میخواهی همهچیز به هیچت باشد، بدون احساس مسئولیت، بدون ایمان یا دوست یا مهربانی وجود داشته باشی.»
fatemeh75
۱
اگر پرندهای هر دانه شن را با خودش، دانهبهدانه، از اقیانوس بگذراند، وقتی همه را با خودش ببرد آنور، این تازه شروع ابدیت است. پس حالا پاشو خودت را جمع کن و به زندگیت ادامه بده.»
fatemeh75
۱
«نمیفهمم چهطور کسی میتواند پشت میز بنشیند، بدون اینکه بخواهد غذایش متبرک شود…
faeze
۰
«غریب بودن ماجرا دهانمان را قفل کرده بود. رفتن به آن خانه؛ خانهای که ساکنانش همیشه آنچنانی ازمان استقبال کرده بودند.»
faeze
۰
«اگر این اتفاق برای کس دیگری جز کلاتِرها میافتاد، احساسات مردم اینقدر تحریک نمیشد. اگر خانوادهٔ دیگری بود که مردم کمتر از این تحسینش میکردند. خانوادهای کمتر موفق و قرصومحکم، اما این خانواده نمایندهٔ همهٔ آن چیزی بود که مردم این اطراف واقعاً برایش ارزش قایلاند و بهاش احترام میگذارند، و وقتی چنین اتفاقی توانسته برای آنها بیفتد ــ خُب، مثل این میماند که انگار دیگر خدایی در کار نیست. این اتفاق کاری کرده که زندگی بیمعنی به نظر برسد. به نظرم، مردم بیشتر از آنکه ترسیده باشند افسرده شدهاند.»
faeze
۰
گفت میتوانند قلبت را بدون اینکه ککشان بگزد از قفسهٔ سینهات بکشند بیرون. نمیشد کتمان کرد ــ آن هم با وجود چهارتا مُرده. و من بیدار ماندم و به این فکر کردم که آیا هیچکدامشان اذیت نشده بودند ــ بابت فکر کردن به آن چهار نفرِ در گور
faeze
۰
پِری بیشتر وقتها تنها بود. دلش برای دیک تنگ شده بود. روزی در دفترچهخاطرات موقتش نوشته بود، خیلی به دیک فکر میکنم. از زمان دستگیریشان اجازه نداده بودند با هم در تماس باشند و، جدای از آزادی، بیشتر از هر چیزی میخواست که با دیک حرف بزند، دوباره با او باشد. دیک آن آدم «چغر» ی نبود که زمانی فکر میکرد هست: «مرد عمل»، «پُرحرارت»، «باجَنم»؛ دیک ثابت کرده بود «خیلی ضعیف و توخالی است»، «ترسو» ست. با اینهمه، از کل آدمهای دنیا در آن لحظه به او نزدیکتر بود، دستکم از یک جنس بودند، برادری از تخم قابیل
faeze
۰
«دوستم، ویلی ـ جی، زیاد راجعبه این موضوع حرف میزد. میگفت همهٔ جنایتها فقط "شکلهای مختلف دزدیاند." قتل هم همینطور. وقتی آدمی را میکشی، زندگیش را میدزدی. فکر میکنم به همین دلیل من یک دزد درستوحسابیام.
faeze
۰
«پشیمانم؟ اگر منظورت این است ــ نه، نیستم. هیچ حسی به ماجرا ندارم. کاش داشتم. اما هیچچیزِ این ماجرا سرسوزنی اذیتم نمیکند. نیمساعت بعد از اتفاق افتادنش، دیک داشت جوک میگفت و من داشتم میخندیدم. شاید ما آدم نیستیم. من اینقدری آدمم که برای خودم احساس تأسف کنم. تأسف برای اینکه نمیتوانم وقتی تو از اینجا میروی بیرون من هم بروم. فقط در همین حد.»
faeze
۰
این آدم فقط موجودی از جنس گوشت و پوست نبود که «ناگهان» خودش را در حال کشتنش «یافت»، بلکه «شخصیتی کلیدی بود در تجربیات تروماتیک گذشته»: پدرش؟ راهبههای یتیمخانهای که دستش میانداختند و کتکش میزدند؟ گروهبان نفرتانگیز ارتش؟ پلیس مسئول عفو مشروطش که بهاش دستور داده بود: «از کانزاس دور بماند»؟ یکی از آنها، یا همهشان.
faeze
۰
آنها عصبانیاند، چون به چیزی که میخواستند نرسیدهاند ــ انتقام. و نمیرسند اگر من اجازه ندهم. من به دار زدن اعتقاد دارم. فقط البته اگر قرار نباشد خودم را دار بزنند.»
اما بعد دارش زدند.
اِلی
۰
آتش در وجود آدمیزاد میماند، اما این آتش با ریختن کُنده و هیزمِ تحقیر و نفرت روشن باقی میماند. ممکن است با موفقیت چیزی بیندوزد، اما موفقیت نیندوخته است؛ چرا که او دشمن خودش است و خودش را از اینکه واقعاً از دستاوردهایش لذت ببرد دور نگه میدارد.»
vidarrr
۰
آدمیزاد هیچی نبود، مِهی رقیق، سایهای که سایههای دیگر در خود غرقش میکردند.
0r2b80
۰
«زندگی چیست؟ زندگی نور یک کرم شبتاب در شب است. نفس کشیدن بوفالویی در زمستان. سایهٔ کوتاهی است که از روی چمنها رد میشود و در غروب آفتاب گم میشود.»
