امروز که تولد بیست سالگیام بود، تصمیم گرفته بودم همه چیز را به او بگویم و خود را از تردیدها آزاد کنم. بالاخره میبایست میفهمیدم. حرفهایم را حاضر کرده بودم... اما اصلاً به آماده کردن نیازی بود؟... برای او سر تا پایم کلام بود، اما او به من گوش نداد، نخواست حرفهایم را بفهمد. از عشق کودکیمان برایش گفتم. این آغاز قصه بود؛ ولی او در حالی که تبسمی بر لب داشت اینطوری جواب داد:
- «ژرمی... اما ما اون موقع فقط نُه سالمون بود!»
ده سال... آنقدرها هم بچه نبودیم، ده سال... دیوانهوار عاشق بودم. او هم از من بدش نمیآمد. موضوع از نظر او تنها یک بازی بچگانه بود، چند بوسهی سادهلوحانه، یک همدستی ملاطفتآمیز، یک ملودی لطیف، خاطرهای دور با رنگهای باخته در دل زمان... و برای من، آغاز زندگی...
ـ «ولی ما فقط با هم دوست بودیم...»