واقعاً نمیدانم که آدمها را دوست دارم یا نه.
آدمها وابستهاند، دروغ میگویند، خیانت میکنند، دزدی میکنند و بدتر از همه این که میخواهند دربارهٔ خودشان حرف بزنند. الکل بهترین دوستم بود، چون هیچوقت نمیخواست دربارهٔ خودش حرف بزند. همیشه کنارم بود، مثل سگ بیسروصدایی که به چشمهایم زل زده و آمادهٔ بیرونرفتن است. الکل دردهایم را آرام میکرد؛ از جمله این که تنها بودم، هیچکس را نداشتم و حتی کنار دیگران هم حس تنهایی میکردم.