حسرت را میبیند که میراث ناگزیر تمام دخترهاست. هر چه زن را میبیند که با بغضی محتوم به هم زنجیر شدهاند. بیقراری را میبیند که مبدأ و مقصد و مسیرِ زنهاست.
Paniz Zarei
«ماهیِ لغزانِ برکههای تاریک، ای تقدسِ ترس، سلام…»
Paniz Zarei
«به هر چه درنگرم بیتو صدهزار افسوس…»
Paniz Zarei
دستمالکاغذی را میگیرم طرفش و برمیگردانم. دستم را میگذارم روی زخم گردنم و فکر میکنم آن اوایل که هنوز ریمل ضدآب را کشف نکرده بود، گریه کردنش را بیشتر دوست داشتم. بعد متوجه میشوم که یادم نمیآید با آرایش خوابیده بوده یا در همان گیرودار چیزی به چشمهایش کشیده. اگر همان موقع آرایش کرده باشد که خیلی مسخره است.
mojtaba.keramat
اینبار دوربینِ مداربسته سوختن را ضبط کرده بود: مرد با زحمت زیاد بین یک سورنتوِ مشکی و دیوار پارک میکرد، خاموش میکرد، خمیازه میکشید، کمی روی صندلی جابهجا میشد، شیشهها را بالا نمیداد، تلفنش را برمیداشت، به صفحه خیره میماند، و بعد از یک دقیقه و هجده ثانیه آتش میگرفت. بدون هیچ دلیلی. با شعلههای کوتاه، بدون دود. سوختنش هشت و نیم ثانیه بیشتر طول نمیکشید. ظرف چند ثانیه میسوخت و همهچیز تمام میشد. تنها، بدون فریاد، گوشهٔ پارکینگی که قرار بود از همان شب تبدیل شود به کابوس من. قرار بود بچسبد پشت پلکهایم و هربار چشمم را میبندم، زجرکُشم کند.
Paniz Zarei
به باریدنت چشم فرسودم و گذشتی، مینباریدی نمانم نگاهی را حتی و گذشتی، از برهوتی که منم. تهی ماند دیدارگاه من از ادراک کبود سایهٔ تو و تازگی فسانهای شد که باد تا صور، تا دمدمهٔ نفیر نشور، با غبار پراکندهٔ تنم، بهزمزمه در میان خواهدش…
Paniz Zarei
مگر آن نیست که در هر زندگی رازهای زیادی برای ندانستن و نفهمیدن وجود دارد؟
Paniz Zarei