دستمالکاغذی را میگیرم طرفش و برمیگردانم. دستم را میگذارم روی زخم گردنم و فکر میکنم آن اوایل که هنوز ریمل ضدآب را کشف نکرده بود، گریه کردنش را بیشتر دوست داشتم. بعد متوجه میشوم که یادم نمیآید با آرایش خوابیده بوده یا در همان گیرودار چیزی به چشمهایش کشیده. اگر همان موقع آرایش کرده باشد که خیلی مسخره است.