جملات زیبای کتاب خون در رگ رویا نیست | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون در رگ رویا نیست
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب خون در رگ رویا نیست

مجموعه داستان

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهدی اسدزاده
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Paniz Zarei
۶
حسرت را می‌بیند که میراث ناگزیر تمام دخترهاست. هر چه زن را می‌بیند که با بغضی محتوم به هم زنجیر شده‌اند. بی‌قراری را می‌بیند که مبدأ و مقصد و مسیرِ زن‌هاست.
Paniz Zarei
۱
«ماهیِ لغزانِ برکه‌های تاریک، ای تقدسِ ترس، سلام…»
Paniz Zarei
۱
«به هر چه درنگرم بی‌تو صدهزار افسوس…»
mojtaba.keramat
۰
دستمال‌کاغذی را می‌گیرم طرفش و برمی‌گردانم. دستم را می‌گذارم روی زخم گردنم و فکر می‌کنم آن اوایل که هنوز ریمل ضدآب را کشف نکرده بود، گریه کردنش را بیش‌تر دوست داشتم. بعد متوجه می‌شوم که یادم نمی‌آید با آرایش خوابیده بوده یا در همان گیرودار چیزی به چشم‌هایش کشیده. اگر همان موقع آرایش کرده باشد که خیلی مسخره است.
Paniz Zarei
۰
این‌بار دوربینِ مداربسته سوختن را ضبط کرده بود: مرد با زحمت زیاد بین یک سورنتوِ مشکی و دیوار پارک می‌کرد، خاموش می‌کرد، خمیازه می‌کشید، کمی روی صندلی جابه‌جا می‌شد، شیشه‌ها را بالا نمی‌داد، تلفنش را برمی‌داشت، به صفحه خیره می‌ماند، و بعد از یک دقیقه و هجده ثانیه آتش می‌گرفت. بدون هیچ دلیلی. با شعله‌های کوتاه، بدون دود. سوختنش هشت و نیم ثانیه بیش‌تر طول نمی‌کشید. ظرف چند ثانیه می‌سوخت و همه‌چیز تمام می‌شد. تنها، بدون فریاد، گوشهٔ پارکینگی که قرار بود از همان شب تبدیل شود به کابوس من. قرار بود بچسبد پشت پلک‌هایم و هربار چشمم را می‌بندم، زجرکُشم کند.
Paniz Zarei
۰
به باریدنت چشم فرسودم و گذشتی، می‌نباریدی نمانم نگاهی را حتی و گذشتی، از برهوتی که منم. تهی ماند دیدارگاه من از ادراک کبود سایهٔ تو و تازگی فسانه‌ای شد که باد تا صور، تا دمدمهٔ نفیر نشور، با غبار پراکندهٔ تنم، به‌زمزمه در میان خواهدش…
Paniz Zarei
۰
مگر آن نیست که در هر زندگی رازهای زیادی برای ندانستن و نفهمیدن وجود دارد؟