خانم شارلوت گفت: «بلیتی به اندازهی بیست و سه دلار و سی و شش سنت.»
دو ساعت و چهارده دقیقهی بعد، راننده از خانم شارلوت خواست که پیاده شود. پولش فقط به همین اندازه میرسید: او باید وسط جادهای خلوت و خالی از سکنه پیاده میشد!
خانم شارلوت که عاشق ماجراهای تازه بود با شادمانی از اتوبوس پیاده شد.
همین طور که اتوبوس دور میشد، به خودش گفت: «مطمئنم که همین نزدیکیها کار خوبی پیدا میکنم.»
در همان لحظه، تابلویی دید. نزدیک رفت و خواند: «به دهکدهی سَنتماشینشوآن خوش آمدید!»