
کاربر ۲۶۵۶۷۰۱
۴
«پول مثل آب دریاست. هرچی بخوری تشنهتر میشی. شکمت باد میکنه ولی لبت همیشه خشکه.»
هانیه
۱
بغلش کردم. سفت. بوی بچگی میداد. بوی معصومیت.
هانیه
۱
هیچکس بلد نیست بنویسد. مینویسد تا یاد بگیرد
هانیه
۱
هیچکس بلد نیست بنویسد. مینویسد تا یاد بگیرد.
هانیه
۱
نمیشود از گذشته فرار کرد. چند سال میخواهی فرار کنی؟ نتیجهٔ این فرار چی بوده؟
کاربر ۲۶۵۶۷۰۱
۰
روی هرچیز عادی که اسم ترسناک میگذاری ترسناک میشود.
هانیه
۰
«پول مثل آب دریاست. هرچی بخوری تشنهتر میشی. شکمت باد میکنه ولی لبت همیشه خشکه.»
هانیه
۰
دختر ششساله چه انتظاری دارد؟ گردش و تاببازی و کمی خاکبازی و خلبازی و احتمالاً خالهبازی...
هانیه
۰
«تنها چیزی که توی این دنیا یادم نمیره اسم اونه. روزی هزاربار بیشتر اسمش رو پیش خودم تکرار میکنم تا یادم نره.»
هانیه
۰
نمیخواستم رانندهٔ دیگری این لقمهٔ چرب را از من بگیرد. مسافرکشی آدم را حریص میکند، قبلاً این را نمیدانستم. عین مرغ ماهیخواری که منتظر فرصت باشد، نوک انگشتم را فرو کردم توی تَن گوشی. عاشق سبقت گرفتنم. با زدن دکمهٔ تأییدِ درخواست، نفس راحتی کشیدم و صدای پخش را تا آخر بالا بردم. چاووشی میخواند. کمی هول شده بودم، واقعاً رقم خوبی بود. سر ظهر، کسادی مسافر است. وقت ناهار و استراحت. تا برسی به زمان برگشتن کارمندها که میشد دو بعدازظهر و خیابانها شلوغ.
هانیه
۰
هرچه میگفتم چرا به خودت زحمت میدهی، نگاهم میکرد و میگفت دوست داشتن اسمش زحمت نیست.
هانیه
۰
«میدونی مشکل کجاست؟ هیچکس به ما نگفت چطوری باید با فقدان کنار بیاییم.»
هانیه
۰
عبدالرزاق میگوید: «میدونی مشکل کجاست؟ هیچکس به ما نگفت چطوری باید با فقدان کنار بیاییم.»
و اشاره میکند به پایی که ندارد. میگوید بعد از پانزده سال فهمیده مشکلش چیست. پیش دکتر روانشناس رفته، راهنمایی شده که چطور باید با از دست دادن عضوی که نداری، کنار بیایی. میگوید: «بعضیشبها خوابش رو میبینم.»
میپرسم: «بعد از اینهمه سال؟»
عبدالرزاق میگوید: «فقدان یعنی همین. یعنی یه مسئلهای که باید چندین سال قبل حل میشده، ولی حل نشده. اونقدر مونده که تبدیل به چرک شده.»
هانیه
۰
آغاز فصلها را از زاویهٔ این ستونها تشخیص میدادند.
هانیه
۰
«خرس مادر چند دقیقهای خیرهٔ صورتم شد و بو میکرد. انگار بوی بچهش رو بدم فقط بو میکشید. قسم خوردم وقتی رسیدم بالای سر بچهش مرده بود. اگه بچهش نمرده بود، دست بهش نمیزدم. مادره هی بهم نزدیک و نزدیکتر میشد. میگفتم الان است که بپره روم. موی سرم رو بو کرد. صدای نفسش رو روی سرم میشنیدم، حس کردم داره بوی بچهش رو از تنم میشنوه. بهش گفتم ما خوردیمش. بهخاطر گرسنگی چندروزه. بچهت ما رو نجات داده. (کمکم آب از دماغ صمد راه افتاده. دارد فینفین میکند و حرف میزند.) گفتم حالا حاضرم خورده بشم. تموم اینها رو تو دلم داشتم میگفتم.
هانیه
۰
گفتنش سخته. یهجور درددل بین خودمون. بین خودم و خدای خودم. همونطور که سرم پایین بود، منتظر بودم خرس مادر جست بزنه. جرئت نداشتم سرم رو بلند کنم. خرس چند لحظهای نگاهم کرد. منم سرم رو بلند کردم. بعد دیدم راه افتاد طرف جنگل. چند قدمی که رفت، برگشت نگاهم کرد. از خدا خواستم ما رو ببخشه. نباید دلش رو میشکستیم. کارد بخوره به این شکم. مادرْ مادره، اگه گم نمیشدیم... خرس چندقدمی رفت و برگشت نگاهم کرد. ماتِ خرس مادر بودم. انگار خرس میخواست چیزی بهم بگه. منم دنبالش راه افتادم. ناخودآگاه. گفتم باید تاوان کارم رو پس بدم. گفتم خرس حتماً قصاصم میکنه. اون میرفت و منم دنبالش.»
هانیه
۰
ساعتی میروند تا میرسند به جادهای خاکی. خرس برمیگردد نگاهی به صمد میکند. برای آخرین بار. صمد میگوید: «چیزی نداشتم بهش بگم. خرس رفت لای درختها و من هم ساعتی نشستم اونجا. کمی گریه کردم. منتظر بودم خرس برگرده ولی برنگشت. تازه اونجا بود که فهمیدم خرس میخواسته راه برگشت رو نشونم بده. من هم بدو برگشتم کنار همون دهانهٔ غاری که ازتون جدا شده بودم تا راه رو نشون شما بدم.»
هانیه
۰
«گذشتهها گذشته. کاه کهنه باد ندید.»