بِنِوینوتو چلینی زمانی گفته بود که فرد، پیش از آنکه بنشیند و قصهٔ زندگیاش را بنویسد باید دستکم چهل سالی سن داشته باشد. بر نکته دیگری هم تأکید کرده بود: اینکه خودزندگینامهنویس باید چیزی را در حد اعلا به انجام رسانده باشد.
جوجه طلایی
مامان کماکان فکر میکرد که بابا زیر آوار تخت گرفتار مانده و «دارم میام» او را ذکر سوگوارانه و مأیوسانه کسی تعبیر میکرد که آماده ملاقات با عزرائیل است. فریاد زد «داره میمیره».
جوجه طلایی
بااینحال و متأسفانه باید گفت که حتی زندگیهایِ بهخوبی سامانیافته هم فرد را از گزند تقدیرِ شوم و گریزناپذیری که در آسمانها پرسه میزند مصون نمیدارد. همانگونه که اف هاپکینسون اسمیت مدتها پیش گفته بود، چنگال امواج سهمناک زندگی درنهایت همهٔ ما را در خود فرومیبرد.
جوجه طلایی