مرد اول سفرهای رنگین انداخته و در کنار آن نشسته؛ اما گرسنه نبود. مرد دوم که گرسنه بود بر او وارد شد. مرد اول گفت: «بفرما!»
مرد دوم با ذوق به سفره حمله کرد. مرد اول او را با تعجب نگاه میکرد و عاقبت گفت: «چنان گوشت گوسفند بریان شده را از هم میدری که انگار پدر او تو را شاخ زده؟»
مرد دوم در حالی که گوشت را میبلعید گفت: «و تو اینقدر آرام به گوسفند بریان دست میزنی که انگار مادر او تو را شیر داده!»