در آن صحرای بی در و پیکر شترها را خوابانیدند و مرد در کنار شتر خود خوابید. بیدار که شد از شترش خبری نبود. همسفر خود را بیدار کرد و گفت: «شتر من نیست و نمیدانم کجاست.»
همسفر او گفت: «حتماً گم شده.»
مرد گفت: «حیف شد. کاش من هم با شتر گم میشدم. در این صورت ما هر دو با هم گم شده بودیم و من میدانستم این شتر زبوننفهم حالا کجاست!»