جملات زیبای کتاب جک ریچر (کتاب یازدهم؛ بدشانسی و دردسر) | طاقچه
تصویر جلد کتاب جک ریچر (کتاب یازدهم؛ بدشانسی و دردسر)

کتاب جک ریچر (کتاب یازدهم؛ بدشانسی و دردسر)

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۳ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Zohreh
۴
از محدودیت متنفر بود. نزدیک‌ترین حسی به ترس که تجربه می‌کرد هراس از فضای تنگ بود.
Zohreh
۲
ریچر یک آواره بود، نه یک گوشه‌نشین، و اگرچه نمی‌توانست یک جا بماند، جامعه‌گریز نبود، به همین خاطر با کمال میل این مسئله را پذیرفته بود.
Zohreh
۲
«زندگی چیز نکبتیه، بعدش هم می‌میری.»
Zohreh
۲
«اصلاً عوض نشدی.» «بدتر شدم. مگه تو عوض شدی؟» «اگرم عوض شده باشم آماده‌م که دوباره مثل قبل بشم.»
Zohreh
۲
«به من اعتماد داری؟» «اعتمادم بهت بی‌قید و شرطه. ولی اینکه تا چه حد بی‌قید و شرطه، اگه خراب کنی می‌فهمی.»
Zohreh
۲
خونسرد ولی مأیوس بود.
Zohreh
۲
«برای شصت‌وپنج سنت هم ممکنه آدم کشته بشه. همیشه لازم نیست چند میلیون دلار باشه.»
Zohreh
۲
اندیشیدن ارتشی‌ها به مرگ بی‌چون‌وچراست. با آن زندگی می‌کنند، قبولش می‌کنند. انتظارش را دارند. حتی بعضی‌هایشان آن را می‌خواهند. ولی ته دلشان می‌خواهند منصفانه باشد.
Zohreh
۲
پرسید: «وصیت‌نامه نوشتی؟» ریچر گفت: «فایده‌ای نداره. حالا که مسواکم رو شکستن، دیگه هیچی ندارم.»
Zohreh
۲
«می‌دونن ما داریم میایم.» «اینکه همه‌مون با هم بمیریم خیلی بهشون روحیه می‌ده.» ریچر گفت: «بهتر از تنها مردنه.»
Zohreh
۱
دوست دارند وقتی دو نفر در برابر هم قرار می‌گیرند کسی که بهترین است پیروز شود. می‌خواهند شرافتمندانه باشد. باخت یا برد، می‌خواهند با معنا و مفهوم به سراغشان بیاید.
Zohreh
۱
نیمه‌شب به لاس‌وگاس رسیدند، که ریچر با خودش فکر کرد دقیقاً همان زمانی است که شهر در بهترین حالت خود به سر می‌برد. قبلاً به آنجا رفته بود. وگاس در طول روز بی‌معنی به نظر می‌رسید. غیرقابل‌توجیه، بی‌اهمیت، جلف، عریان. ولی شب‌ها که همه‌جا چراغانی بود، شبیه یک فانتزیِ زیبا به نظر می‌آمد.
Zohreh
۱
وقتی او از ارتش بیرون آمده بود کاملاً آگاه بود که آنچه پیش رو دارد شروع بقیهٔ زندگی‌اش است، ولی هیچ‌وقت یک روز بیشتر را درآن‌واحد پیش روی خود ندیده بود. هیچ برنامه‌ای نریخته و هیچ رؤیایی برای خود نساخته بود.
Zohreh
۱
«تعریفِ انسان بودن. همه فکر می‌کنن خودشون کسی‌ان که پیروز می‌شه.»
Zohreh
۱
زندگی و پیشینهٔ او خیلی چیزها کم داشت. هیچ‌وقت ثبات یا عادی بودن یا آسایش یا عرف و سنت را نشناخته بود. هیچ‌وقت روی چیزی جز غافلگیری و پیش‌بینی‌ناپذیری و خطر حساب نکرده بود.
Zohreh
۱
طرح‌ریزی برای ملاقات با کسی که به خانه‌اش برمی‌گشت دو شیوهٔ اصلی داشت. یا می‌گذاری وارد خانه شود و بعد دلیل قانع‌کننده‌ای برایش می‌آوری که بهت اجازهٔ ورود بدهد، یا اینکه پشت سرش می‌روی و هنگامی‌که هنوز کلیدها را در دست دارد یا در خانه‌اش باز است هجوم می‌بری.
Zohreh
۱
گفت: «زیاد دروغ می‌گی، خانم برنسون.» برنسون چیزی نگفت. نیگلی گفت: «مال منابع انسانیه. کارشونه.»
Zohreh
۱
او در زندگی به دروغ گفتن‌های مردم گوش داده بود، و گاهی هم به راست گفتن آن‌ها گوش کرده بود. می‌دانست چطور فرق این دو را تشخیص بدهد. می‌دانست به چه حرف‌هایی اعتماد کند و به چه حرف‌هایی اعتماد نکند. بی‌نهایت آدم بدگمانی بود، ولی استعداد خاصش در این بود که گوشهٔ کوچکی از ذهنش را برای بی‌غرض بودن نگه دارد.
Zohreh
۱
«می‌خوای تا ابد زنده بمونی؟» «نمی‌خوام امروز بمیرم. تو می‌خوای؟» «من زیاد برام مهم نیست.» «جدی؟» «هیچ‌وقت برام مهم نبوده. چرا باید برام مهم باشه؟»