«آیا میدانی چقدر خطرناک است که از احساساتت باخبر نباشی؟» این سؤال را ریچ در تابستان سال ۲۰۰۱ از من پرسید. او درمانگر است و از آن زمان به بعد سرپرست و مشاور شغلی من شده است. سؤال او مرا به تفکر واداشت. «خطرناک؟» او کلماتش را با دقت و کنجکاوی انتخاب کرده بود. باخبر نبودن از احساساتم چه خطری میتوانست برایم داشته باشد؟ من ۳۹ سال داشتم و بیش از هفده سال مدیر پروژهای موفق بودم. پیشرفتم در کار آهسته، اما مستمر بود. از سال ۱۹۹۵ مدرک مدیریت پروژهٔ حرفهای داشتم. برای خودم یک مدیر پروژهٔ حرفهای بودم و مدیریت پروژه را زندگی، تفکر و حتی تنفس کرده بودم. هیچکس تا آن زمان از من سؤالی در مورد احساسات نکرده بود. هیچکس یادآوری نکرده بود که ممکن است خطری در کار باشد. چه چیزی میتوانست خطرناک باشد؟ چرا احساسات آنقدر مهم بودند؟
فریمهر.ق
«توانایی تشخیص و تنظیم احساسات و هیجانهای خودمان و دیگران»
me
هوش هیجانی: «توانایی نظارت بر احساسات و عواطف خود و دیگران، ایجاد تمایز بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای هدایت اندیشه و کارهای خود.»
me