
٪۵۰
AS4438
۲۴۳
فقط به چیزهای بدی که برایمان اتفاق میافتند توجه میکنیم، و اصلاً نمیدانیم گاهی چقدر خوششانسیم.
آنه
۱۸۸
به این فکر میکند که چرا همیشه وانمود کرده چیز خاصی پیش نیامده تا بقیه را نگران نکند. چرا همیشه سعی کرده خوب باشد؟
غَزال_ک
۱۵۲
اگر انسانهایی که در گذشته کنارت بودند دیگر آنجا نیستند، بهتر است آدمهای جدیدی سر راه خودت بگذاری.
AmirMasoud
۴۷
اصلاً نمیداند چه خطری از بیخ گوشش گذشته. انگار فقط به چیزهای بدی که برایمان اتفاق میافتند توجه میکنیم، و اصلاً نمیدانیم گاهی چقدر خوششانسیم.
yas
۳۳
انگار فقط به چیزهای بدی که برایمان اتفاق میافتند توجه میکنیم، و اصلاً نمیدانیم گاهی چقدر خوششانسیم.
غَزال_ک
۳۲
اینکه زندگیات را برعکس تجربه کنی خیلی وحشتناک است. چیزهایی میبینی که دفعهٔ قبل اصلاً ندیده بودی. چیزهایی که اصلاً متوجه اهمیت فاجعهبارشان نبودی و نمیدانستی چه اتفاقاتی دارند در زندگیات میافتند
prstoo
۲۴
وقتی میدانی حرفهایت قرارند آخرین چیزهایی باشند که به کسی میزنی، چه میگویی؟
AS4438
۲۲
اگر انسانهایی که در گذشته کنارت بودند دیگر آنجا نیستند، بهتر است آدمهای جدیدی سر راه خودت بگذاری.
غَزال_ک
۲۲
مرگ باعث میشود دلخوریهایی که از اعضای خانواده داریم فراموش شوند. آن زمانها، اینجور حرفهای پدرش باعث رنجش جنیفر میشدند، اما امروز اینطور نیست. حالا فقط از اینکه اینجاست و هنوز مرگ جدایشان نکرده، خوشحال است
فائزه قائمی
۲۰
اشکهای بیپروای کسی که میداند فردا دیگر آنجا نیست. درست مثل نصیحتهای کسی که نفسهای آخرش را میکشد. آخرین تماس تلفنی از یک هواپیمای ربودهشده.
لوبیای خوش خنده`
۱۸
همهٔ بچهها نافرمانی میکنند، فقط نوع نافرمانی بچههای باهوش فرق میکند.
~ نگیـــــن ✨💎 ~
۱۵
کاش میتوانست به بخشی از این ساختمان تبدیل شود، یکی از تزییناتش. دیگر نمیخواهد یک انسان واقعی و دردمند باشد.
Sav
۱۵
آن روزها فکر میکرد مادر بودن حوصلهسربر است و هیچ هیجانی برایش ندارد، چون ساعتها مجبور میشد کارهای تکراری و تمامنشدنی را پشتسرهم انجام دهد. اما حالا میفهمد که در واقع اصلاً اینطور نبود. مثل این است که بگویی نفس کشیدن حوصلهسربر است و فایدهای برای کسی ندارد.
غَزال_ک
۱۳
«اگه میتونستی توی زمان سفر کنی، چیکار میکردی؟ به گذشته برمیگشتی یا میرفتی به آینده؟»
تاد با تعجب به او نگاه میکند.
«چطور؟»
اما طبق معمول قبل از اینکه جنیفر بتواند جوابی بدهد، تاد حرف میزند. «برمیگشتم به گذشته.» نفسش در هوای سرد شبانه حلقههایی مثل دود سیگار درست میکند.
«چرا؟»
«برای اینکه بتونم یه چیزهایی رو به خودم توی گذشته بگم.» لبخند میزند.
فائزه قائمی
۱۳
بزرگ کردن راحتترین بچهها هم در هر صورت کار سختی است.
hana
۱۳
اگر انسانهایی که در گذشته کنارت بودند دیگر آنجا نیستند، بهتر است آدمهای جدیدی سر راه خودت بگذاری.
Zohreh
۱۲
جنیفر نمیتوانست چیزی برایش تعریف کند، چون از اینکه پدرش او را قضاوت کند میترسید، اما به هر حال دلتنگ او است. این همان دلتنگیای است که همهٔ بچهها برای دست هدایتگر پدر و مادرشان حس میکنند. اینکه بتوانی برای مدتی هر چند کوتاه مشکلاتت را به دست آنها بسپاری.
Fatemeh
۱۰
وقتی دوستیها فقط یک نقطهٔ مشترک داشته باشند، بهسرعت محو میشوند.
Sadaf
۱۰
بعضیها میخندند تا خجالتشان را پنهان کنند و بعضیها هم میخندند تا مجبور نباشند بگویند معذب شدهام و احساس حقارت میکنم.
prstoo
۹
«زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که بخوای نگران باشی.
Yasaman
۸
خیلی خسته است. واقعاً عمیقاً خسته است. کاش میشد همین جا بماند و همه چیز همین جا تمام شود. کاش میتوانست به بخشی از این ساختمان تبدیل شود، یکی از تزییناتش. دیگر نمیخواهد یک انسان واقعی و دردمند باشد.
fateme.gha.l.r.y
۸
پدرش شانه بالا میاندازد و میگوید: «بچهدار شدن خیلی سخته، ولی هیچ کسی این رو به آدم نمیگه.»
فائزه قائمی
۷
جنیفر همیشه مصمم بود که برای بچهٔ خودش والد متفاوتی باشد و صادقانه، روراست و منصفانه برخورد کند. اما شاید او هم درست بهاندازهٔ پدرش ناکارآمد ظاهر شده بود.
Zohreh
۷
هنوز هم شانسی برای پیشرفت و رسیدن به چیزی که میخواسته وجود دارد. میتواند کارهای جالبی بکند و تغییرات واقعی ایجاد کند. رایان فقط همین را میخواهد. مگر بقیه هم همین را نمیخواهند؟
SARA
۷
اینکه زندگیات را برعکس تجربه کنی خیلی وحشتناک است. چیزهایی میبینی که دفعهٔ قبل اصلاً ندیده بودی. چیزهایی که اصلاً متوجه اهمیت فاجعهبارشان نبودی و نمیدانستی چه اتفاقاتی دارند در زندگیات میافتند.
AS4438
۶
وقتی دوستیها فقط یک نقطهٔ مشترک داشته باشند، بهسرعت محو میشوند.
Hami
۶
هیچ علاقهای به صبح زود ندارد.
لوبیای خوش خنده`
۶
به این فکر میکند که چقدر خنده دار است که گاهی قسمتهای بزرگی از زندگی را کاملاً فراموش میکنیم.
farhangmk
۵
حالا که به عقب برگشته، ناگهان میفهمد که این سختگیری پدرش باعث شده در برابر او اعتمادبهنفس کافی نداشته باشد و نتواند درست رفتار کند. همین موضوع در بزرگسالی باعث شده دوستهایی نامعمول و کمی انسانگریز مثل راکش و پولین انتخاب کند، و با کسی مثل کِلی ازدواج کند، چون به او اجازه میدهد خود واقعیاش باشد.
Zohreh
۴
از پسش برمیآید. راهی پیدا میکند.