«اگه میتونستی توی زمان سفر کنی، چیکار میکردی؟ به گذشته برمیگشتی یا میرفتی به آینده؟»
تاد با تعجب به او نگاه میکند.
«چطور؟»
اما طبق معمول قبل از اینکه جنیفر بتواند جوابی بدهد، تاد حرف میزند. «برمیگشتم به گذشته.» نفسش در هوای سرد شبانه حلقههایی مثل دود سیگار درست میکند.
«چرا؟»
«برای اینکه بتونم یه چیزهایی رو به خودم توی گذشته بگم.» لبخند میزند.