کوشیدم «کِلیف» را بیدار کنم انگار بیهوش شده بود. بنابر این بلند شدم و رفتم کنار پنجره، ماه به چه درشتی بالای کوههای دور و بر شهر خودنمایی میکرد. سفید بود و پر از خراش. هر پخمۀ کودنی میتوانست طرح یک صورت را در آن ببیند.
روشنایی آن قدر بود که بتوانم تمام چیزهای توی حیاط را ببینم. صندلیهای توی چمن، درخت بید، بند رخت که بین