اسماعیل، چرا به مرگ هاجر فکر نکردی؟ چرا به رنج ابراهیم نگاه نکردی؟ و چرا نپرسیدی چرا؟! چرا...؟!
شگفتا، شگفتا اسماعیل از ادب تو، از عبودیت تو ... و چگونه با تمام ادب، با تمام عشق، با تمام وجود به ابراهیم گفتی:
ـ إفعَل ما تُؤمَر ... إفعل ما تؤمَر ... سَتجدُنی إنشاءالله مِن الصّابرین
و مگر نه این است که اسماعیل پایکوبان به منی میرود؟
و مگر لذتی بالاتر از قربانی شدن در پای دوست برای عاشق میشناسی؟ این تسلیم نیست، این عشق است و اسماعیل چه دوست دارد در درگاه دوست پذیرفته شود و همۀ وجودش فدای این فرمان شود.
و ما، حالا که رفتنی هستیم، حالا که مُهر پایان بر صفحۀ زندگی همهمان رقم خورده، چرا از عشق نمیریم؟ و چرا به پای عشق فدا نشویم؟