
کتاب شب شکن
پدیدآورندگان:
هیات تحریریه موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموسانتشارات:
انتشارات شمس الشموس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
شهاب
۶
بزن هر آنچه میزنی رضای من رضای تو
rezaie
۲
اسماعیل، چرا به مرگ هاجر فکر نکردی؟ چرا به رنج ابراهیم نگاه نکردی؟ و چرا نپرسیدی چرا؟! چرا...؟!
شگفتا، شگفتا اسماعیل از ادب تو، از عبودیت تو ... و چگونه با تمام ادب، با تمام عشق، با تمام وجود به ابراهیم گفتی:
ـ إفعَل ما تُؤمَر ... إفعل ما تؤمَر ... سَتجدُنی إنشاءالله مِن الصّابرین
و مگر نه این است که اسماعیل پایکوبان به منی میرود؟
و مگر لذتی بالاتر از قربانی شدن در پای دوست برای عاشق میشناسی؟ این تسلیم نیست، این عشق است و اسماعیل چه دوست دارد در درگاه دوست پذیرفته شود و همۀ وجودش فدای این فرمان شود.
و ما، حالا که رفتنی هستیم، حالا که مُهر پایان بر صفحۀ زندگی همهمان رقم خورده، چرا از عشق نمیریم؟ و چرا به پای عشق فدا نشویم؟
شهاب
۲
برای دوستیات چراغ قرمز داشته باش و برای زندگی جهتنما
rezaie
۱
هاجر به دنبال آب میدوید و خود میدانست که سراب است اما سعی هاجر بیان استقامت در بیکسیهاست و بیان توکل و اعتماد در بنبستها. هرولۀ هاجر پیام از پا نیفتادن است، پیام اعتماد است و درس توکل. در آن بیابان تنهایی، آیا هاجر کسی را جز خدا داشت و به کسی جز خدا فکر میکرد؟ نه، او سراپا مقهور خدا بود و میدانست که تنها کسی که فریادش را میشنود هموست، پس ترک فریاد و ندبه نکرده و از سعی و تلاش دست نکشید. در تمام اضطرار و اضطرابش نه معترض بود و نه طلبکار. و آیا من، من و تو در آن عطش کویر و بیرحمی خورشید آیا تنها به ادب دست به دعا برمیداشتیم و با پای عشق به دنبال آب میگشتیم؟!
ما که در کمترین مخاطرهها، اول فریاد تمام اعتراضهایمان را بر سر خدا میکشیم و بعد بر سر هر کسی که دستمان بیاید، هر کسی که نزدیکتر باشد، مظلومتر، هر کسی به جز خودمان ...
rezaie
۱
اما هاجر، آن سیاهپوست حبشی در تمام این هرولهها و دویدنها و بیجواب ماندنها، در تمام مدتی که فغان اسماعیلش به آسمان بلند بود و دستوپازدنهای آن طفل معصوم را میدید و مهر مادریاش با سوز بییاوری قلبش را میگداخت، هرگز از حریم عبودیت و رسم بندگی قدمی فراتر برنداشت و هرگز یادش نرفت که بگوید:
بزن هر آنچه میزنی رضای من رضای تو
rezaie
۱
چه جمعهها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعهام
دوباره صبح، ظهر نه، غروب شد نیامدی
خلیل آتشینسخن، تبر به دوش بتشکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
rezaie
۰
حیف نیست من نمرود، خدای آسمانها نباشم؟ و آنگاه به این فکر ناب میافتد که به آسمانها برود و به سوی خدای آسمان تیر پرتاب کند.
از هوا شد سوی بالا او بسی
لیک بر گردون نپرد کرکسی
یکی روی تخت مینشیند و با کرکسان به آسمان سفر میکند، به سوی خدا تیر میاندازد و یکی روی زمین نشسته، با عصیان و اعتراض و بیادبیاش تیر پرتاب میکند فرقی نمیکند هر دو نمرودند، نمرود ...
mohsen
۰
دنبال کسی باش که وقتی میآید بهراحتی نمیرود و با خودش نور و روشنایی هدیه میآورد، دنبال عشقی باش که همیشه جاودان بماند، با تو زندگی کند و با تو بمیرد و با تو در حشر برخیزد، دنبال آتشی باش که بر افروزد و غیر را بسوزد، دنبال کسی باش که بیاید و جلا دهد که سیاه کردن و تباه کردن را همه بلدند و دنبال ماهی باش که هیچ وقت افول نکند و خورشیدی که هرگز غروب نکند. هر دلبری ارزش دلبری ندارد و هر دلداری ارزش دلداری ندارد
zeinab
۰
از بیاعتنایی نمیترسد، از آزارها فرار نمیکند، به باد تحقیرش میگیرند، نمیلرزد. تمسخرش میکنند، نمیشکند. عظمت او را نبین، بلکه عظمت پناهگاهش را بشناس که هر که خود را به او سپرد مستغنی از تمام عالم است، تمام عالم ... و ابراهیم دلش میشکند که آزریان آن پناه امن و آن مأوای دلربا را با سنگ و کلوخ عوض کردهاند پس غیرتش به جوش میآید.
M.T
۰
هاجر به دنبال آب میدوید و خود میدانست که سراب است اما سعی هاجر بیان استقامت در بیکسیهاست و بیان توکل و اعتماد در بنبستها. هرولۀ هاجر پیام از پا نیفتادن است، پیام اعتماد است و درس توکل. در آن بیابان تنهایی، آیا هاجر کسی را جز خدا داشت و به کسی جز خدا فکر میکرد؟ نه، او سراپا مقهور خدا بود و میدانست که تنها کسی که فریادش را میشنود هموست، پس ترک فریاد و ندبه نکرده و از سعی و تلاش دست نکشید. در تمام اضطرار و اضطرابش نه معترض بود و نه طلبکار.
نور ✨ ֶָ֢
۰
در حضور دوست بیتابی چرا؟!