شدهایم تمدنی بر پایهٔ کار، آنهم نه «کار مولد»، بلکه کاری که فینفسه هدف و معناست. به این باور رسیدهایم که آدمها بیارزشاند و لیاقت عشق و دلسوزی و کمک از سوی جامعه را ندارند مگر اینکه در شغلی که لذت چندانی از آن نمیبرند بیشتر از حد دلخواهشان کار و تلاش کنند. انگار همه دستهجمعی به بردگی خود تن دادهایم. میدانیم که نیمی از وقتمان را مشغول فعالیتهای کاملاً بیمعنا و بعضاً ضدمولد هستیم (آنهم غالباً تحت سرپرستی فردی که از او خوشمان نمیآید)، اما اوج واکنش سیاسیمان این است که حرص و حسرت بخوریم که چرا بعضیها گرفتار این دام نیستند. درنتیجه، احساساتی همچون نفرت و بیزاری و سوءظن به چسبی تبدیل شدهاند که جامعه را پیوسته نگه میدارد.