شهر اوتاروی هوکایدو ازدواج کرد. همهی اینها فقط راهی برای بهتر شدن زندگیست. ما شبیه دانههایی در باد پراکنده شده بودیم.
اگر او به دانشگاه توکیو رفته بود و اگر من به دانشگاه هوکایدو؛ زندگیهایمان کاملا جور دیگری از آب در میآمد. شاید من در یک آژانس مسافرتی کار میکردم و تمام جهان را ول میگشتم. امکان داشت او نویسندهای در توکیو شود. اما سرنوشت این بود که من نویسنده شوم و او به سمت آژانس مسافرتی برود و هنوز هر روز خورشید به درخششاش ادامه میدهد.
دوستم یک پسر شش ساله داشت؛ هوکوتو و همیشه با خودش سه عکس از پسرش در کیف داشت: هوکوتو در حال بازی کردن با گوسفندش در باغ وحش؛ هوکوتو در حال پوشیدن لباس برای جشنوارهی کودکان شیچی گوسان در پاییز؛ هوکوتو