جملات زیبای کتاب شهرش، گوسفندان | طاقچه
تصویر جلد کتاب شهرش، گوسفندان
off

کتاب شهرش، گوسفندان

نوع کتاب
۳.۰ امتیاز(از ۹۷ رأی)
▪︎ sᴀʟᴠᴀᴅᴏʀ
۶
زن در مقابل بهترین نور ممکن نشسته بود. هر کدام از ما اگر فرصت داشتیم فقط ده دقیقه در جلوی این دوربین و نور قرار بگیریم شاید ما هم حیرت‌انگیز دیده می‌شدیم. شاید هم بستگی به چگونه دیدنم داشت.
💕Adrien💕
۵
شهر اوتاروی هوکایدو ازدواج کرد. همه‌ی این‌ها فقط راهی برای بهتر شدن زندگیست. ما شبیه دانه‌هایی در باد پراکنده شده بودیم. اگر او به دانشگاه توکیو رفته بود و اگر من به دانشگاه هوکایدو؛ زندگی‌هایمان کاملا جور دیگری از آب در می‌آمد. شاید من در یک آژانس مسافرتی کار می‌کردم و تمام جهان را ول می‌گشتم. امکان داشت او نویسنده‌ای در توکیو شود. اما سرنوشت این بود که من نویسنده شوم و او به سمت آژانس مسافرتی برود و هنوز هر روز خورشید به درخشش‌اش ادامه می‌دهد. دوستم یک پسر شش ساله داشت؛ هوکوتو و همیشه با خودش سه عکس از پسرش در کیف داشت: هوکوتو در حال بازی کردن با گوسفندش در باغ وحش؛ هوکوتو در حال پوشیدن لباس برای جشنواره‌ی کودکان شی‌چی گوسان در پاییز؛ هوکوتو
sahar
۲
او شبیه یک یخچال مایوس می‌خندید.
صاد
۲
زیبایی آن زن را نمی‌توانم شرح دهم. حدود بیست سالش بود. عینکی با فریم آهنی به چشم داشت. او شبیه یک یخچال مایوس می‌خندید. هنوز در این فکر بودم که او عجیب بود.
re8za8
۲
شبیه یک یخچال مایوس می‌خندید
sahar
۲
احتمالا هرگز آن دوروبرها نروم. تا حالاش هم خیلی چیزها را از دست داده بودم
سیروان
۱
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستان‌های کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارتر کردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگی‌ها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
infinite.7
۱
اینجا در اتاق کوچک هتل ساپورو به ناگاه احساسی به من دست داد که گویی با زندگی زن ارتباط تنگاتنگی برقرار کرده‌ام و به وجود او نزدیکتر شده‌ام. به هر حال همه چیز از دست رفته است.
M. abolhasani
۱
فردا دوباره پانصد کیلومتر از هم دور خواهیم شد. روزهای محدودی دوباره در خیابان‌های مختلف قدم خواهیم زد. احترام تصنعیِ همیشگی را به هم خواهیم گذاشت. کار دشوار عبث‌مان را مثل کارکنانِ پراسترس ادامه خواهیم داد.
M. abolhasani
۱
حمام عمومی شهر؛ دودکشی منزوی و تنها با دود خاکستری برآمده ازش که در آسمان شهر پخش می‌شود.
بید مجنون
۱
او شبیه یک یخچال مایوس می‌خندید. هنوز در این فکر بودم که او عجیب بود. دوربین با تکنیک گداری یکی از بهترین فیلم‌هایش را ضبط می‌کرد و اصرار برای این تکنیک در فیلم ادامه داشت.
بید مجنون
۰
اگر این کار را نمی‌کردم خوب چطور می‌خواستم برگردم؟ وضعیت‌ام سخت شده بود.
بید مجنون
۰
اگر این کار را نمی‌کردم خوب چطور می‌خواستم برگردم؟ وضعیت‌ام سخت شده بود.
atena
۰
اما سرنوشت این بود که من نویسنده شوم و او به سمت آژانس مسافرتی برود و هنوز هر روز خورشید به درخشش‌اش ادامه می‌دهد.
Tara
۰
همه‌ی این‌ها فقط راهی برای بهتر شدن زندگیست. ما شبیه دانه‌هایی در باد پراکنده شده بودیم.
Tara
۰
رها شده بودم در بطن صحنه‌ی سیاه واقعیت.
مُباش
۰
ما شبیه دانه‌هایی در باد پراکنده شده بودیم.
کاربر ۵۹۰۹۷۷۶
۰
به هر حال همه چیز از دست رفته است. احساس می‌کردم که لباس‌های قرضی‌ای را پوشیده‌ام که خیلی هم درست اندازه‌ام نیست. حس راحتی نداشتم. انگار پاهایم با طناب بسته شده. فکر کردم طناب را با تبری تیغه‌کند ببُرم. اگر این کار را نمی‌کردم خوب چطور می‌خواستم برگردم؟ وضعیت‌ام سخت شده بود. به هر نوع که شده باید طناب را می‌بریدم. شاید هم زیادی آبجو خورده بودم. شاید دلیل این حسم بارش برف بود. همه‌ی آن چیزی که می‌توانستم بهش فکر کنم همین بود. رها شده بودم در بطن صحنه‌ی سیاه واقعیت. شهرم، گوسفندانش.