
سُبیت
۹
اما واقعیت چیز دیگری است. اتاق سرد است و آتشی در کار نیست. حتی برای خودت هم لقمهنانی پیدا نمیشود، چه رسد به گربه. یک گلدان شمعدانی هم صد فرانک آب میخورد...
PaghiA
۳
آن شب احساس کرد او نیز بخشی از آن جمعیت است، درست مثل دیگران. از این احساس به وجد آمد، چنانکه لباسهای فقیرانهاش نیز دیگر او را آزار نمیداد. با خود گفت: «این همان قاعدهای است که امروز صبح، پیش از آنکه چیزی بخورم، در فکرش بودم. تنها بهواسطهٔ شکم است که آدمی میتواند با دیگر انسانها احساس برابری کند.»
سُبیت
۲
دوران بازار سیاه و هرج ومرج و فساد و انواع واقسام کوپن و خستگی و سرخوردگی، عصری که خوشبختانه آن را از سر گذراندهایم، اما هنوز چندان از ما دور نیست.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۲
با خود گفت: «افسوس، شیرینتر از آن بود که واقعی باشد.»
Mostafa F
۱
آینده بیمعنا به نظر میآمد و هیچ نبود مگر پهنهٔ درد در زمانی پایانناپذیر.
Mostafa F
۱
این حرف را درنهایت صداقت بر زبان میآورد، اما درعین حال با گفتن آن خودش را فریب میداد.
fatemeh
۱
زندگی دیگر ما را نمیخواهد. ما را گذاشته است دم در
Tamim Nazari
۱
کسانی که شکمشان پر است و روزی سه وعده غذا میخورند هیچوقت نمیتوانند راز این نقاشی را کشف کنند. یعنی باید گرسنه باشید، درست مثل امروز صبح من
Tamim Nazari
۱
از میان امواج زندگی جاری در شهر میگذشتند، بیآنکه هیچ پیوندی با آن پیدا کنند. به همین سبب بود که این گردشها آرامشی به آنها نمیبخشید.
محمدامین حاجی زاده
۱
روحیهاش را به کلی از دست داده و به قعر ورطهٔ یأس فرورفته بود. کار دیگر به جایی رسیده بود که از احساس بدبختی لذت میبرد
سُبیت
۰
آری، چنین آغاز شد این زندگی بهشتآسا، حیاتی که اکنون در نظرمان سخت طبیعی مینماید، آنقدر که کم وبیش وسوسه میشویم روزگار تلخ گذشته را به فراموشی بسپاریم
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
تنها بهواسطهٔ شکم است که آدمی میتواند با دیگر انسانها احساس برابری کند.
محمدامین حاجی زاده
۰
اما در آن تابلو هیچچیز برای خوردن پیدا نمیشد