
💕Adrien💕
۱۹
نمیخواهد تشکر کنی. من حافظه خوبی دارم.
ᶜʳᶻ
۱۷
. و آدم هیچ وقت نمیداند.
هیچ وقت نمیداند.
پایان
💕Adrien💕
۱۲
آدم هیچ وقت نمیداند.
هیچ وقت نمیداند.
پایان
فاطمه
۹
زمانی فکر میکرد که بدون قهوه نمیتواند زندگی کند. اما حالا میفهمید که در واقع فقط دوست داشته لیوان بزرگ داغ را در دستهایش بگیرد تا آماده برای کارهای هر روزش شود.
💜
۹
آدم هیچ وقت نمیداند.
هیچ وقت نمیداند.
سیّد جواد
۸
بعدها وقتی که زندگیش با ریچ سروسامان گرفته بود از این که نقش زن جوانتر دو به هم زن را داشت خجالت میکشید
Anita Moghaddam💙💙
۷
به نظرم بهتر است آدم اصلاً دکتر نرود.
💕Adrien💕
۷
یک دقیقه طول کشید تا اهمیت حرفش را بفهمد. وفتی که فهمید تمام اتاق لرزید. میخواست بگوید خیلی ممنون اما دهانش خشک بود و مطمئن نبود که صدایی از دهانش بیرون میآید.
💕Adrien💕
۵
نخستین باری که عشقبازی کردند میان خاک اره و تکه چوبهای اتاقی بود که قرار بود اتاق خواب اصلی خانه شود و سقف بلندی داشت.
H A N I
۴
بعضیها میگویند که داستان فرار از زندگی واقعیست
💜
۴
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستانهای کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارتر کردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگیها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۳
رادیکالهای آزاد
آلیس مونرو
ترجمه: زهرا تدین
کانون فرهنگی چوک
(از مجموعه مطالعه در وقت اضافه)
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۳
- نمیدانستید که آن را دزدیدهاند؟ آخرین بار کی دیدید آن جاست؟
- فکر میکنم دیشب.
- سوییچ رویش بود؟
- فکر میکنم بله.
- متاسفانه خبر بدی دارم. ماشین شما این طرف والیستاین تصادف کرده است. راننده چپ کرده و افتاده در نهر آب. اصل ماجرا اینست که به جرم سه تا قتل تحت تعقیب بوده. به هر حال این آخرین چیزی که از او میدانیم. قتل در میتچلستون. خیلی شانس آوردید که سرراهش سبز نشدید.
- برایش چه اتفاقی افتاده؟
- کشته شده. درجا.
سپس با مهربانی جریان را به طور مفصل برای نیتا تعریف کرد. گفت که نباید سوییچ را روی ماشین بگذارد آن هم زنی که تنها زندگی میکند. و آدم هیچ وقت نمیداند.
هیچ وقت نمیداند.
پایان
Violala
۳
زمانی فکر میکرد که بدون قهوه نمیتواند زندگی کند. اما حالا میفهمید که در واقع فقط دوست داشته لیوان بزرگ داغ را در دستهایش بگیرد تا آماده برای کارهای هر روزش شود.
sahar
۳
نیتا میگفت: از کجا باید میفهمیدم که او قبل از من میرود.
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۲
رادیکالهای آزاد
اوایل، افراد مرتب با نیتا تماس میگرفتند تا مطمئن شوند که زیاد افسرده نیست و خیلی احساس تنهایی نمیکند، کم غذا نمیخورد یا زیاد مشروب نمینوشد. (او آنقدر مشروب میخورد که بسیاری فراموش کرده بودند که مصرف الکل برایش ممنوع شده) نیتا همه را آسوده میکرد، چندان افسرده به نظرنمیرسید، حواسش سر جایش بود و حتی به طور غیرعادی خوشحال هم به نظر میرسید. میگفت با همان آذوقهای که دارد فعلاً سر میکند، دارویش هم کافیست و برای نامههای تشکری که میخواهد بنویسد تمبر در خانه دارد.
البته آنها که کمی با او صمیمیتر بودند احتمالاً متوجه شده بودند که این طور نیست و او نه زیاد غذا میخورد و نه جواب نامههای تسلیت را میدهد. او حتی به خودش زحمت نداده بود به کسانی که دورتر زندگی میکردند خبر دهد تا تعداد نامههای تسلیت کمتر شود. او حتی به زن سابق ریچ که در آریزونا زندگی میکرد و برادر ریچ که تقریباً با هم قطع رابطه
💕Adrien💕
۱
ریچ ماه ژُون مرد.
💕Adrien💕
۰
میگفت: به نظرم بهتر است آدم اصلاً دکتر نرود.
مریآنژ
۰
زمانی فکر میکرد که بدون قهوه نمیتواند زندگی کند. اما حالا میفهمید که در واقع فقط دوست داشته لیوان بزرگ داغ را در دستهایش بگیرد تا آماده برای کارهای هر روزش شود.
مریآنژ
۰
از میان این همه جاهایی که ریچ نبود باور کردن خالی بودن اتاق کارش از همه سختتر بود. اوایل نیتا باید میرفت و در را باز میکرد و میایستاد و به انبوه کاغذها، کامپیوتر خاموش، پوشههایی که همهجا ریخته بودند و کتابهایی که باز روی میزها و قفسهها را پر کرده بودند نگاه میکرد. اما حالا دیگر میتوانست سر جایش بنشیند و فقط اتاق را مجسم کند.
مریآنژ
۰
به ندرت میتوانست یک تکه کاغذ یا عکس آهنربایی روی یخچال را که رنگ و رویش رفته بود دور بیاندازد؛ چه برسد به قوطی پر از سکههای ایرلندی که او و ریچ از پانزده سال پیش از سفر ایرلند آورده بودند. به نظرش تمام اشیاء خانه جزئی از خانه شده بودند و اهمیت مرموزی داشتند.
الهام حمیدی
۰
اما حالا ناگهان به طرز عجیبی همه حس خواندنش را از دست داده بود. شاید فقط به خاطر مرگ ریچ نبود و به مریضی خفته خودش هم ربط داشت. فکر میکرد که این تغییر موقتی است و به زودی جادوی خواندن دوباره سراغش میآید؛ وقتی که اثر داروها کاملاً از بین برود و درمان طولانیش سرانجام تمام شود.
اما انگار این چنین نمیشد.
Kamran
۰
زمانی فکر میکرد که بدون قهوه نمیتواند زندگی کند. اما حالا میفهمید که در واقع فقط دوست داشته لیوان بزرگ داغ را در دستهایش بگیرد تا آماده برای کارهای هر روزش شود.
