
نویسندهکوچك.
۲۱
آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.
نویسندهکوچك.
۱۲
بر درگاه میایستند. باد آرام میگیرد. باران نقرهگون از شیشه فرو میریزد. چشمهای ما تارند. هیچ صدای پایی را کنارمان نمیشنویم. زنی را که شنل شبحوارش را فرش میکند نمیبینیم.
~آلْبا~☘️
۱۰
نبض خانه وحشیانه میزند: «امن! امن! امن!» بیدار میشوم و فریاد میزنم: «آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
Nestor
۷
نبض خانه وحشیانه میزند: «امن! امن! امن!» بیدار میشوم و فریاد میزنم: «آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
زهرا
۵
زن نجوا میکند: «اینجا میخوابیدیم، در باغ کتاب میخواندیم، میخندیدیم، سیبها را در اتاق زیر شیروانی غلت میدادیم. گنجمان را در اینجا گذاشتیم.»
منصوره سازمند
۳
لحظهای بعد نور رنگ باخته بود. بیرون توی باغ؟ اما درختان تاریکی را در پرتو سرگردان خورشید میتنیدند. پرتو سوزانی را که همیشه پشت شیشه جستجو میکردم، چقدر زیبا و لطیف زیر سطح فرو رفت. شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود. اول به سراغ زن میآید، صدها سال پیش. بعد خانه را ترک میکند، تمام پنجرهها را مهر و موم میکند و اتاقها تاریک میشوند. مرد خانه را ترک کرد. زن را ترک کرد. به شمال رفت. به شرق رفت، دید که ستارهها به سوی آسمان جنوب رو کردهاند. به جستجوی خانه رفت، آن را رها پایین تپههای سبزه پوش دانز یافت. نبض خانه با خوشحالی میزد: «امن. امن. امن. گنج مال شماست.»
دختر بهاری
۳
«آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
arimes
۲
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستانهای کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارتر کردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگیها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
Samira.zavie
۲
زن میگوید: «ما این جا خوابیدیم.» و مرد اضافه میکند: «بوسههای بیشمار.» «بیداری در صبح»، « نور نقره فام میان درختها...»، «طبقهی بالا...»، «توی باغ... »، «وقتی تابستان میآمد...»، «وقتِ برف زمستان...»
شیرین
۱
پرتوهای وحشی ماه از زمین و دیوار میگذرند و در تلاقی با هم بر صورتهای خمیده سایه میاندازند. صورتهایی که به فکر فرو رفتهاند، صورتهایی که در جستجوی خفتهها و شادمانی نهان خود هستند.
شیرین
۱
نبض خانه با غرور میزند: «امن. امن. امن.» مرد آه میکشد: «سالهای طولانی، دوباره مرا پیدا کردی.» زن نجوا میکند: «اینجا میخوابیدیم، در باغ کتاب میخواندیم، میخندیدیم، سیبها را در اتاق زیر شیروانی غلت میدادیم. گنجمان را در اینجا گذاشتیم.» خم میشوند. نور چراغشان پلکهایم را میگشاید. نبض خانه وحشیانه میزند: «امن! امن! امن!» بیدار میشوم و فریاد میزنم: «آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
~آلْبا~☘️
۱
هر ساعتی که بیدار میشدی دری بسته میشد. دست در دست از اتاقی به اتاق دیگر میرفتند، جایی چیزی را جا به جا میکردند، جایی دری را باز میکردند، تا مطمئن شوند؛ زوج اثیری.
زن گفت: «اینجا گذاشتیم.» مرد اضافه کرد: «آه، اینجا هم.» زن نجوا کرد: «طبقهی بالاست.» مرد زمزمه کرد: «و توی باغ.»
yurika stargirl
۱
«برای چه به اینجا آمدم؟ دنبال چه بودم؟»
دلارا
۱
«نگاه کن، در خواب عمیقاند، عشق روی لبهای آنهاست.»
شیرین
۰
پرتو سوزانی را که همیشه پشت شیشه جستجو میکردم، چقدر زیبا و لطیف زیر سطح فرو رفت. شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود. اول به سراغ زن میآید، صدها سال پیش. بعد خانه را ترک میکند، تمام پنجرهها را مهر و موم میکند و اتاقها تاریک میشوند.
lover boOk
۰
«آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
yurika stargirl
۰
شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود.
yurika stargirl
۰
«نگاه کن، در خواب عمیقاند، عشق روی لبهای آنهاست.»
دلارا
۰
اما درختان تاریکی را در پرتو سرگردان خورشید میتنیدند.
Daydreamer
۰
مرگ بین ما بود.
parmi_ir
۰
مرگ بین ما بود
ناژه
۰
لحظهای بعد نور رنگ باخته بود. بیرون توی باغ؟ اما درختان تاریکی را در پرتو سرگردان خورشید میتنیدند. پرتو سوزانی را که همیشه پشت شیشه جستجو میکردم، چقدر زیبا و لطیف زیر سطح فرو رفت. شیشه مرگ بود، مرگ بین ما بود. اول به سراغ زن میآید، صدها سال پیش. بعد خانه را ترک میکند، تمام پنجرهها را مهر و موم میکند و اتاقها تاریک میشوند. مرد خانه را ترک کرد. زن را ترک کرد. به شمال رفت. به شرق رفت، دید که ستارهها به سوی آسمان جنوب رو کردهاند. به جستجوی خانه رفت، آن را رها پایین تپههای سبزه پوش دانز یافت.
کاربر ۳۹۲۸۹۱۷
۰
گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
سگ ولگرد
۰
؟ دستهایم خالی بودند.
سگ ولگرد
۰
«آه، گنج مدفون شما این است؟ نوری در دل.»
Maryam
۰
نزدیکتر میآیند. بر درگاه میایستند. باد آرام میگیرد. باران نقرهگون از شیشه فرو میریزد. چشمهای ما تارند. هیچ صدای پایی را کنارمان نمیشنویم. زنی را که شنل شبحوارش را فرش میکند نمیبینیم. دستهای مرد حفاظی است در برابر نور فانوس. او زیر لب میگوید: «نگاه کن، در خواب عمیقاند، عشق روی لبهای آنهاست.»
