
sahar
۳
دوباره به او لبخند زد. همانطور که از در رد میشد، فهمید نه تنها با محبت به او لبخند میزند بلکه ته لبخندش غمی پنهان است. چرا که مجبور است از او جدا شود، و از این قضیه ناراحت است.
sahar
۲
همه چیز مثل رویا بود.
Mohsen
۱
فهمید نه تنها با محبت به او لبخند میزند بلکه ته لبخندش غمی پنهان است. چرا که مجبور است از او جدا شود
یاسین
۰
اگر اسکینازی امروز قرضش را به من پس ندهد باید بهش بگویم که ...» نزدیک بود از سکوی مغازه رد شود: «بسم ا.. الرحمن الرحیم! از اسکینازی دویست لیر اضافیتر درخواست میکنم و اگر قبول کرد، یک ماه دیگر به او وقت میدهم...»