جملات زیبای کتاب نفرین زمین | طاقچه
تصویر جلد کتاب نفرین زمینsubscriptionAvailable

کتاب نفرین زمین

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
جلال آل احمد
انتشارات: 
نشر ارس

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
naarvan.bookworm
۷
حق با توست آقا معلم شغل سوای مشغله است. آدمیزاد مشغله می‌خواهد، تو هم مشغله پیدا می‌کنی.
naarvan.bookworm
۴
یا پیرمردها که عصازنان راه آخرت را می‌جستند.
naarvan.bookworm
۳
توی بهشت هم اگر بی‌رضایت خودت بروی برایت بدل می‌شود به جهنم.
همچنان خواهم خواند...
۲
دومی کچل بود. تک‌وتوک موهایش عین شوید آفت‌زده در یک مزرعه از خاک رس.
همچنان خواهم خواند...
۲
- خوب آقا جان! از شهر چه خبر؟ - ای، شکر. همین جورهاست که گفتید. احمق هم توش کم نیست. مال دهات هم سرازیر شده توش.
همچنان خواهم خواند...
۲
یک عمر توی کلّهٔ ما کرده‌اند که فرنگ بهشت روی زمین است. کتاب، معلم، رادیو همه می‌گویند، بهشت روی زمین است. تو هم یک محصل دانشسرا و بهت می‌گویند اگر شاگرد اول شدی می‌روی فرنگ. تو هم کوشش می‌کنی، اما بابات فراش پست است. دستش هم به هیچ جایی بند نیست. ناچار آن یکی می‌برد که باباش رئیس بانک است یا رئیس پست است یا رئیس ژاندارمری و تو می‌مانی با یک آرزو که شده یک بغض. کسی هم نمی‌آید بگوید بابا فرنگ هم چندان تخم دوزرده‌ای نیست
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
گفت: - دست خارج از مذهب را تو زمین مسلمان‌ها بند نکن. پدرآمرزیده! از ما گذشته، اما خیرش را نمی‌بینی، بی‌بی. من برای خودت و بچه‌هات می‌گویم.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
و اطرافش قبرستان ده. با سنگ‌قبرهای نخاله و خطوطی ناشی بر آن‌ها. به تیغهٔ کلنگی یا تیشه‌ای اسمی را کنده، و تاریخی را و گاهی نقش شانه‌ای یا تسبیحی یا ورزایی. تصویرهای منکسر این زندگی دهاتی بر آینهٔ تار آخرت ایشان
همچنان خواهم خواند...
۱
از زیر ردیف بیدها می‌گذشتیم و سپیدارها.‌ بیدها گرفته و خفه و سپیدارها دل‌باز و بلند و چشم‌های ریز و درشت بر تنه‌هاشان مانده.
naarvan.bookworm
۰
درویشت شاعر نیست، اما می‌بیند که تو تنها مانده‌ای. وحشتت گرفته. تو که دنبال مشغله می‌گردی، باید بتوانی با تنهایی کنار بیایی. درویشت هم تنهاست، عزایی ندارد، عین خار بیابان.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است. «بیخودی که نقال از آب درنیومده». ته صدایش خراشی داشت. صدا از حلقومش که می‌گذشت، درست به باد می‌مانست که از لای شاخ و برگ بید می‌گذرد. بم و روان و لرزان و نرم.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
خواستم شارت‌وشورت کنم و ادای کلاس دربیاورم.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
دو سه تا چپق تازه چاق شد و من نگاهی پرسان به درویش کردم و مدیر سکوت را شکست
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
پای سکو گیوه‌های یغور، با تخت‌های الوارمانند، یک جفت کفش شهری را در میان گرفته بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
فضل‌الله پای منبر نشسته بوده و تسبیح می‌انداخت و پیرمردها با صداهای کلاغی و گره‌دار، تمرین قرآن‌خواندن می‌کردند و عین هماهنگی یک دستهٔ زرنا، صدا به صدای هم می‌دادند که حسن خبر را به گوش مباشر رساند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
- الاغ وقتی هار می‌شود، باید گوشش را برید.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
الاغ وقتی هار می‌شود، باید گوشش را برید.
فاطمه فتحی
۰
متوجه نیستی که مذهب یکی از راه‌های سعادت است و نمی‌بینی که یک قضیهٔ سادهٔ لوله‌کشی آب، تمام احکام یک باب از فقه تو را معطل می‌کند. مردم دارند با دوچرخه و ماشین سفر می‌کنند و تو هنوز در بند ماشی ثلاثی و خبر بارش و برف را در همهٔ نقاط عالم از همین رادیو می‌شنوند و تو هنوز در بند رؤیت هلالی...
فاطمه فتحی
۰
در مقابل کسی که مرگ را به جان می‌خرد،‌ همیشه زبان زنده‌ها بسته می‌ماند
همچنان خواهم خواند...
۰
چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است. «بیخودی که نقال از آب درنیومده». ته صدایش خراشی داشت. صدا از حلقومش که می‌گذشت، درست به باد می‌مانست که از لای شاخ و برگ بید می‌گذرد. بم و روان و لرزان و نرم.