جملات زیبای کتاب پیرمرد و دریا | طاقچه
تصویر جلد کتاب پیرمرد و دریا

کتاب پیرمرد و دریا

نوع کتاب
۴.۳(از ۱۱۸ امتیاز)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Diako87
۲۳
گویی انسان درد می‌کشد، پس هست.
Behnia
۱۶
بگذار خیال کند از آنکه هستم مردترم تا من‌ هم همان باشم.
Behnia
۱۳
حالا دیگر وقتش نیست که به چیزهایی که نداری فکر کنی پیرمرد. فکر کن با چیزهایی که داری چه می‌توانی بکنی
mona
۱۲
و از دردی که می‌کشید، می‌دانست که نمرده است.
🌙IAmir∞
۱۱
اما خوابی که مرگ نیست ـ تنها مرهمی ا‌ست بر آنچه درون سینۀ پیرمرد شکسته است. بازآمدنی که ماندن نیست ـ تنها پناه آوردن انسانی خسته و شکسته به سرپناهی امن است
محمدحسن
۱۰
یا حضرت مسیح. هیچ نمی‌دانستم آن‌قدر گنده است. گفت: ولی می‌کشمش، ‌با همۀ عظمت و شکوهش می‌کشمش. فکر کرد «گرچه ظالمانه است. اما بهش نشان می‌دهم از انسان چه کارهایی برمی‌آید و تحمل انسان تا کجاست.»
Diako87
۷
خوبی هر آن از سوی بدی تهدید می‌شود و هر آنکه نجیب‌تر و شریف‌تر است، در برابر بدی و زشتی آسیب‌پذیرتر است و هم بیش از همه در معرض آن. بیهوده نیست که ماهی گرفتار کوسه‌ها می‌شود. «خوب‌تر از آن است که ماندنی باشد»
کاربر ۱۳۸۶۸۲۵
۷
«ولی انسان برای شکست آفریده نشده. انسان ممکن است نابود شود، اما شکست نمی‌خورد.»
یک بی باک پر از غلط املایی:)
۶
زمانی تصویر رنگ‌ورو رفتۀ زنش هم روی دیوار بود، اما پیرمرد که با دیدنش تنهایی را بیشتر حس می‌کرد، آن را برداشته بود و گوشۀ کشو زیر پیراهن تمیزش گذاشته بود.
Diako87
۵
فقط عیب کار اینست که دیگر شانس ندارم. ولی کسی چه می‌داند، شاید امروز داشته باشم. هر روز برای خودش یک روز تازه است. البته چه بهتر که آدم شانس داشته باشد، اما من بیشتر دلم می‌خواهد کارم درست و کامل باشد.
محمدحسن
۵
بلند گفت: «کاش پسرک پیشم بود تا کمکم می‌کرد و این وضع را می‌دید.» فکر کرد «هیچ‌کس نباید در پیری تنها بماند. ولی چاره‌ای نیست
محمدحسن
۴
با آنکه دست‌هایش سست شده بود و چشمانش سیاهی می‌رفت به خود وعده داد: «یک‌بار دیگر تلاش می‌کنم.» بار دیگر تلاش کرد و باز مثل همیشه بود. حس کرد که قبل از آغاز کار از حال خواهد رفت، و فکر کرد «یک‌بار دیگر هم تلاش می‌کنم.»
محمدحسن
۳
گفت: «اگر جایی بود که بخت می‌فروختند، می‌رفتم و کمی می‌خریدم.»
amii._.r
۳
پیرمرد گفت: سن‌وسال ساعت زنگ‌دار من است. چرا پیرمردها آن‌قدر زود از خواب بیدار می‌شوند؟ شاید می‌خواهند روزشان را طولانی‌تر کنند؟
محمدحسن
۲
قهوه‌شان را در قوطی خالی شیر غلیظ در قهوه‌خانه‌ای که صبح‌های زود برای ماهیگیران باز بود، خوردند.
محمدحسن
۲
سرعت طناب دستش را سخت می‌برید، اما پیرمرد می‌دانست که باید چنین باشد و می‌کوشید که نخ از قسمت‌های کلفت‌تر دستش بگذرد و کف دست و انگشتانش را نبرد. فکر کرد «اگر پسرک بود، طناب‌ها را خیس می‌کرد. آره، اگر پسرک بود. اگر پسرک بود.»
محمدحسن
۲
فکر کرد «این‌بار باید بیاورمش کنار قایق. دیگر نمی‌توانم تاب چند دور دیگر را بیاورم.» به خودش گفت: «چرا تو می‌توانی. تو تا ابد می‌توانی تاب بیاوری.»
محمدحسن
۲
حواست را جمع کن و یاد بگیر که مثل یک مرد رنج بکشی.»
کاربر ۱۴۴۸۲۲۷
۲
از دردی که می‌کشید، می‌دانست که نمرده است.
سمانه
۱
خیلی زود به خواب رفت و خواب آن‌وقت‌ها را دید که پسربچۀ کوچکی بود و در افریقا بود و خواب سواحل طلایی بی‌کران و سواحل سفید را دید که از سفیدی چشم را می‌زد و خواب صخره‌های بلند و کوه‌های قهوه‌ای عظیم را دید. مدت‌ها بود که شب‌ها در این سواحل زندگی می‌کرد و در خواب صدای غرش موج را که به ساحل می‌خورد، می‌شنید و قایق‌های بومی را که با امواج می‌آمدند، می‌دید.
محمدحسن
۱
با خود گفت: «عجب ماهی‌ای! حالا قلاب تو دو طرف دهنش فرورفته و می‌خواهد خودش را از شرش خلاص کند.» و فکر کرد «بعدش یک‌ دور می‌زند و تمام قلاب را می‌بلعد.» اما این را بلند نگفت، چون می‌دانست که اگر پیشاپیش از پیشامد خوشی حرف بزند، بدشگون است
محمدحسن
۱
فکر کرد «ناامیدی حماقت است. به‌علاوه از نظر من گناه است.» و فکر کرد «به گناه فکر نکن. هنوز فکر خیلی چیزها را باید بکنی تا نوبت به گناه برسد.
amii._.r
۱
غروب آفتاب برای ماهی‌ها سخت‌ترین موقع روز است.»
Behnia
۱
فکر کرد «بعدش یک‌ دور می‌زند و تمام قلاب را می‌بلعد.» اما این را بلند نگفت، چون می‌دانست که اگر پیشاپیش از پیشامد خوشی حرف بزند، بدشگون است
Amir . M
۱
حسی ناشناخته و درونی به او ندا می‌دهد که همۀ تجربه‌ها، رنج‌ها، شکست‌ها، پیروزی‌ها و تاب و شکیب‌های او در سراسر عمرش بی‌چیزی نبوده و نیست.
کاربر ۴۲۵۲۶۴۸
۱
گفت: «اگر جایی بود که بخت می‌فروختند، می‌رفتم و کمی می‌خریدم.» از خود پرسید: «با چه می‌خریدم؟ با یک نیزۀ گمشده و یک چاقوی شکسته و دو دست از کار افتاده؟»
IT_girl
۰
«اما من قلاب‌ها را با دقت نگه می‌دارم. فقط عیب کار اینست که دیگر شانس ندارم. ولی کسی چه می‌داند، شاید امروز داشته باشم. هر روز برای خودش یک روز تازه است. البته چه بهتر که آدم شانس داشته باشد، اما من بیشتر دلم می‌خواهد کارم درست و کامل باشد.»
s.d.c
۰
بخت به هزار شکل به آدم رو می‌کند و چطور می‌شود آن را شناخت؟ در هر صورت باید آن را به هر شکلی که درآمده باشد، گیر بیاورم و هر قیمتی که در عوض آن بخواهند بهشان بپردازم.
Bahareh Sh
۰
او هنوز هم یک ماهی است و من دیدم که قلاب چه‌جوری گوشۀ دهانش نشسته بود و او دهانش را چه‌جوری محکم بسته بود. عقوبت قلاب چیزی نیست. عقوبت گرسنگی و مبارزه با حریف ناشناس از هر چیزی بدتر است.
Amir . M
۰
به خودش گفت: «چرا تو می‌توانی. تو تا ابد می‌توانی تاب بیاوری.»