
بریدههایی از کتاب پستچی
۳٫۷
(۹۷)
ماه اگر میخندید، شکل تو میشد!
مهدی تقوی
«قرار نیست به هرکس خوبی کنی پیش تو بماند یا برایت جبران کند. همین خوبی کردن، تو را خوشبخت میکند...»
حوریا
عشق اتفاقی است که دلت را بهاری میکند
maryam mirzaei
شما زن عاشق ندیدی نه؟ از هر سربازی خطرناکتره!»
Hanaw Amiri
«گاهی عشق سریعتر از گلوله میکشدت
مهدی تقوی
عاشق شدن سخت است. عاشق ماندن، سختتر. آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر طول میکشد که عشقش را از یاد ببرد، بهخصوص عشق اول را.
sahar irani
مگر یک زن چقدر میتواند یا علی بگوید و هیچکس جوابش را ندهد!
نور
جنگ بدترین فکر بشر است چیستا... از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند باهم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند... چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند. میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند. آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند..
حوریا
«قرار نیست به هرکس خوبی کنی پیش تو بماند یا برایت جبران کند. همین خوبی کردن، تو را خوشبخت میکند...»
الف. میم
عاشق شدن سخت است. عاشق ماندن، سختتر. آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر طول میکشد که عشقش را از یاد ببرد، بهخصوص عشق اول را
مهدی تقوی
گر کسی برای کسی صبر کنه یعنی عشقش واقعیه، ولی اگر همه چیز رو با عجله بخواد به دست بیاره، یعنی هواوهوسه و زود میره.»
Zahra
ماه اگر میخندید، شکل تو میشد
maryam mirzaei
بر تفنگ چوبی کودکیام
درختی ریشه دوانده است
نگفتی دلت، درخت است
نگفتم دلم، خاک است
با باد میرود
در این خاک ریشه کن
تا زور هیچ بادی به ما نرسد.
Fatima
تو این کشور هرکی از خونهٔ مادرش فرار کنه، شعر میگه، هرکی از خونهٔ پدرش ناراضیه، داستان مینویسه.
ema
آدم همیشه همهچی رو نمیدونه، یکی پیدا میشه که بیشتر از آدم میدونه.
ema
در آن روزگار هر شب میخوابیدی و بیدار میشدی چیزی را گم کرده بودی، آدمی را، عشقی را و خانهای را
نور
میگویند آدم از یکجا که کم بیاورد، جای دیگر زیادی میگذارد
نور
وقتی عشق زندگیات، باد میشود، طوفان میشود، رگبار میشود و بر سرنوشتت میبارد، دیگر انتظار همه چیز را داری، مگر نیامدنش را.
حوریا
همهٔ سرنوشتها به تنت زیباست معشوق من!
هانی
هیچ جادهای در زندگی بنبست نیست. اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو. جادهٔ دیگری باز میشود. تا وقتی نشسته باشیم، همهجا بنبست است!
بادبادکباز
تو با جسم یک مرد ازدواج نمیکنی، تو با فکر او ازدواج میکنی.
بادبادکباز
حالا ماریای کوچکش چقدر باید منتظر او بماند. چقدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمیداند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است چیستا... از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند باهم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند... چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند. میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند. آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند...
ساغر
کمکم یادت میدهد یک قیچی برداری. گیسوانت را قیچی کنی، دوست داشتنت را قیچی کنی، تمام احساسات انسانیات را قیچی کنی تا دیگر چیزی برای قیچی کردن آنها باقی نماند و آنوقت دیگر شبیه خودت نیستی. شبیه هیچچیز نیستی!
نور
یاد یک جملهٔ قدیمی افتادم که یکجا خوانده بودم «گاهی عشق سریعتر از گلوله میکشدت.»
حوریا
عاشق شدن سخت است. عاشق ماندن، سختتر. آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر طول میکشد که عشقش را از یاد ببرد، بهخصوص عشق اول را.
حوریا
وقتی عاشق باشی، زمان گاهی قدر یک نگاه، کوتاه میشود و گاهی قدر ابدیت کش میآید.
حوریا
اما یک کاری بکن، با خودت آشتی کن با همهٔ دنیا بجنگ، اما با خودت نجنگ.»
حوریا
حسی به من میگفت دیگر دیدار در این دنیا ممکن نیست. هرچه را گم کنی، برای همیشه گم کردهای!
الف. میم
هیچ جادهای در زندگی بنبست نیست. اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو. جادهٔ دیگری باز میشود. تا وقتی نشسته باشیم، همهجا بنبست است!
Hanaw Amiri
در جنگ روزها را عادی نمیشمارند. گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیهای است.
بانو نیک
حجم
۹۳٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۱۳ صفحه
حجم
۹۳٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۱۳ صفحه
قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان