
یك رهگذر
۳۷
«باید با گذشتهت آشتی کنی، وگرنه هرگز نمیتونی بهسمت آینده بری.»
یك رهگذر
۳
«حس واقعاً مزخرفیه که بدونی هیچکی توی دنیا تا حالا دوستت نداشته. باعث میشه احساس کنی بیارزشی.»
یك رهگذر
۱
وقتی حرف از تلاش در میان است، من در رأس گروه قرار دارم، اما وقتی حرف از استعداد باشد، در «انتهای میانهٔ گروه» هستم.
یك رهگذر
۱
گفتم: «مدام به اون فکر میکنم. نگرانشم. امیدوارم به یه نحوی آرامش پیدا کرده باشه.»
الیور به من خیره شد، چشمان آبی زیبایش پشت عینکش بسیار جدی بودند؛ بسیار دردمند.
پرسید: «مورگان چی؟»
هاجوواج به او نگاه کردم. «مورگان چی؟»
«تو چطوری داری آرامش پیدا میکنی؟»
سرم را تکان دادم و گفتم: «اوضاعم خیلی خوب نیست. من...» بهدنبال کلمهٔ مناسب گشتم. «من از کسی که بودم، خجالت میکشم.»
«"بودم" یه کلمهٔ سرنوشتسازه، مورگان.»
آزمین
۱
باید با گذشتهت آشتی کنی، وگرنه هرگز نمیتونی بهسمت آینده بری
یك رهگذر
۰
وقتی پای عشق به میان میآمد، خیلی به خودم اعتماد نمیکردم. آیا اصلاً میدانستم عشق چیست؟
یك رهگذر
۰
وجدان کاری داری. فکر کردم این زیباترین حرفی است که یک نفر تابهحال به من گفته است.
یك رهگذر
۰
من عاشق اون تریای بودم که میخواستم باشه. نه اون تریای که واقعاً بود و اون هم عاشقم نبود. میگفت عاشقمه، اما اصلاً نمیدونست عاشق بودن یعنی چی.
یك رهگذر
۰
«فقط میخواستم بدونی...» مکث کرد و بهسمت من برگشت. «چیزی که امشب گفتی، اینکه هیچوقت هیچکی دوستت نداشته... فقط میخواستم بدونی که اشتباه میکنی.»