گفتم: «مدام به اون فکر میکنم. نگرانشم. امیدوارم به یه نحوی آرامش پیدا کرده باشه.»
الیور به من خیره شد، چشمان آبی زیبایش پشت عینکش بسیار جدی بودند؛ بسیار دردمند.
پرسید: «مورگان چی؟»
هاجوواج به او نگاه کردم. «مورگان چی؟»
«تو چطوری داری آرامش پیدا میکنی؟»
سرم را تکان دادم و گفتم: «اوضاعم خیلی خوب نیست. من...» بهدنبال کلمهٔ مناسب گشتم. «من از کسی که بودم، خجالت میکشم.»
«"بودم" یه کلمهٔ سرنوشتسازه، مورگان.»