از دلسوزی بیهوده چه حاصل؟
space
خطا کردم، میخواستم و پذیرفتم.
space
چه بهتر که از خوبیِ بسیار دیوانه بنماییم.
space
هر یک از دوزخیان چنین میاندیشد که تنهاست و پس از سپریشدن سه روز و سه شب بانگ برمیآوَرَد: نُه هزار سال سپری شد و آنها مرا رها نخواهند ساخت.
AmirHossein
میدانم که عدالت اسیر هوسِ دلِ اوست.
space
پرومته
من آدمیان را از اندیشهٔ مرگِ رسنده رهاندم.
سرآهنگ
این درد را چگونه دوا کردی؟
پرومته
امید ناپیدا را در جان آنان نهادم.
space
در آغاز، آنها مینگریستند اما بیهوده میدیدند.
و گوش داشتند اما نمیشنیدند.
چون اشباح رؤیا بودند و در سراسر زندگیِ درازشان
همهچیز آشفتهوار و نابسامان بود.
از خانههای گرم آجری و هنر درودگری هیچ نمیدانستند.
مانند مورچگان چابک و سبک، زیر زمین
در زوایای ژرف و تاریک غارها میزیستند.
space
ضرورت بسی تواناتر از دانایی است.
space
بهتر است یکباره بمیرم
تا آنکه هر روزی به سیاهروزی رنجی کشم.
space
جنگی است که جنگیدنْ بیحاصل
و همه نومیدی است.
space