جملات زیبا از متن کتاب قلعه مالویل | طاقچه
تصویر جلد کتاب قلعه مالویل

کتاب قلعه مالویل

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۳۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
روبر مرل، محمد قاضی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
sama
۳
اما برای ما زمان گذشته دوبار گذشته است و عمر ازدست‌رفته دوبار از دست رفته است، چون با گذشت عمر دنیایی را هم که عمر در آن می‌گذشت از دست داده‌ایم.
توکا
۱
من به پروست غبطه می‌خورم. او برای بازیافتن گذشتۀ خود بر زمینۀ محکمی تکیه می‌کرد: یعنی برحالی مطمئن و آینده‌ای مسلم. اما برای ما زمان گذشته دوبار گذشته است و عمر ازدست‌رفته دوبار از دست رفته است، چون با گذشت عمر دنیایی را هم که عمر در آن می‌گذشت از دست داده‌ایم. در میانه شکستی افتاده و در پیشرفت قرون به جلو وقفه‌ای روی داده است، چنان‌که دیگر نمی‌دانیم در کجای زمان هستیم و آیا باز آینده‌ای خواهد بود.
توکا
۰
من در این زمینه بسیار شکاکم و این بی‌اعتمادی من تنها شامل حال کشیشان نیست. مثلاً از کسانی هم که به ‌خود می‌بالند از اینکه قلم بطلان برخدا کشیده‌اند و مذهب را کهنه‌پرستی می‌دانند و فوراً یک مشت خرافات فلسفی به همان اندازه خشک و جبری را جانشین آن می‌کنند سخت بیزارم. با اینکه صورت‌برداری مورد بحث را انجام نداده‌ام می‌گویم که کششی عاطفی برای آداب و سنن مذهبی اجداد خود در خود می‌کنم. خلاصه، همۀ تارها در من نگسسته است. از طرف دیگر، خوب متوجهم که گرایش به‌معنای پذیرش نیست.
hastielahi
۰
جنایات من که نه هرگز از یاد می‌روند و نه بخشوده می‌شوند همیشه همان وزن و اهمیت خود را دارند. به‌علاوه این تکرار مکررات همراه با صحنه‌های «ننه من غریبم» ی است که من از آن بیزارم: بدجنسی است در لفافۀ نرمش. «پلاژی» زوزه می‌کشد و «پولت» که من اصلاً به او دست نزده‌ام زنجه مویه می‌کند.
hastielahi
۰
اخلاقیات من غلط بود و روحیات من بی‌راه. من اکنون چیزی احساس می‌کنم که ناگزیرم آن را درد واقعی بنامم، دردی که مرا غافلگیر می‌کند،
hastielahi
۰
در جامعۀ مصرف، کالایی که انسان بیش از هرچیز مصرف می‌کند خوش‌بینی است.
hastielahi
۰
با آنکه زنده بودم انگار خودم نعش خودم بودم. بویی بود تلخ و گند و نافذ که در من می‌نشست و من خیال می‌کردم که تا آخر عمرم با من خواهد بود. دیگر دنیا چیزی به‌جز یک گورستان عمومی نبود و من و رفقایم را در این کشتارگاه زنده گذاشته بودند تا مرده‌ها را به ‌خاک بسپاریم و با بوی آن‌ها عمر به‌سر آریم.
hastielahi
۰
حال وارفتگی که به مرگ می‌مانست ماندم. یک نوع اغمای روانی بود که در طی آن بی‌آنکه مشاعر خود را به یکباره از دست بدهم نه حرکتی غیرارادی داشتم و نه اراده‌ای.
hastielahi
۰
- پسرجان، این با ما نیست که بگوییم زنده خواهیم ماند یا خواهیم مرد. آدم برای این زنده است که به زندگی ادامه بدهد. زندگی مثل کار می‌ماند، پس بهتر اینکه آن را به‌ انجام رساند نه اینکه هرجا مشکل شد نیمه‌کاره ولش کرد.
hastielahi
۰
آدم برای این زنده است که به زندگی ادامه بدهد.
hastielahi
۰
پسرجان، زنده‌ای برای اینکه زنده‌ای. دیگر دورتر از این نباید کندوکاو کنی در عین‌حال بدان که مرگ دوست انسان نیست.
hastielahi
۰
باز سکوت برقرار شد و هرچه این سکوت بیشتر ادامه پیدا می‌کرد بیشتر این احساس عجیب به من دست می‌داد که ظلمتی که ما را دربر گرفته بود انبوه‌تر می‌شد.
توکا
۰
همۀ مالویل فکر می‌کنند، تحقیق می‌کنند، ابداع می‌کنند. همۀ مالویل با تمام قوا به ‌سمت هدف واحدی کشیده شده‌اند. در این دقیقه احساس می‌کنم جزئی از کلی هستم که بر آن فرمان می‌رانم و در عین‌حال تابع آنم و فقط چرخی از آن دستگاهم و مثل یک موجود واحدی برای او فکر می‌کنم و عمل می‌کنم. این خود احساس مست‌کننده‌ای است که هرگز در دوران زندگی قبلی خود نداشتم و آن‌وقت هرچه می‌کردم عمل حقیری بود که نتیجۀ آن فقط عاید خودم می‌شد.