جملات زیبای کتاب این مردم نازنین | طاقچه
تصویر جلد کتاب این مردم نازنینsubscriptionAvailable

کتاب این مردم نازنین

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضا کیانیان
انتشارات: 
نشر مشکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مروارید ابراهیمیان
۱۲
بچه‌های یکی از شبکه‌های تلویزیون خودمان که گزارش تهیه می‌کردند، مرا دیدند. گزارش‌گر نزد من آمد و پرسید: اجازه می‌دهید مصاحبه کنیم؟ پرسیدم درباره‌ی چی؟ گفت: درباره‌ی احوالات شما در مکه. گفتم: شما درباره‌ی مسایل شخصی‌تان مثلاً اتاق خواب‌تان مصاحبه می‌کنید؟ گفت: چه ربطی دارد. گفتم: در اتاق خواب دو نفریم و خدا. این‌جا از اتاق خواب هم شخصی‌تر است، چون فقط یک نفریم و خدا.
ehsan
۹
روز -خارجی-سنندج برای فیلم‌برداری «خاک آشنا» ی بهمن فرمان‌آرا، در سنندج مستقر بودیم. یک روز تعطیل می‌رفتم میوه بخرم. پسر جوانی با اشتیاق سلام کرد. امضا می‌خواست. گفت: به شهر ما خوش آمدید. البته من سنندجی نیستم. خودم این‌جا مهمان‌ام. تشکر کردم. داشتم برای‌اش روی کاغذی که داده بود امضا می‌کردم که گفت: من «فیلم ماهی‌ها می‌میرند» شما رو خیلی دوست دارم. بارها آن‌را دیده‌ام. خیلی عالیه. خیلی خوبه. گفتم: منظورت «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» ؟ گفت: نه «ماهی‌ها می‌میرند». کاغذ امضاشده را گرفت و رفت.
کتابخوار
۷
در همین فیلم وقتی می‌خواستم یکی‌دیگر از صحنه‌های عاطفی و غم‌ناک را بازی کنم و خلوت کرده‌بودم تا برای آن صحنه آماده‌شوم، فرمان‌آرا آمد و آهسته و درگوشی جوک بسیار خنده‌داری برایم تعریف کرد. کلی خندیدم. بعد به او گفتم: داشتم برای آن صحنه‌ی غم‌انگیز آماده می‌شدم، چرا حال و هوای مرا به‌هم زدی؟ گفت: قراره تو بازیگر باشی. پس بازی‌تو بکن.
سینا
۶
آن‌ها ادامه دادند. سوال‌های معمول و من هم در حین عملیات جواب‌شان را می‌دادم. عجله داشتم. آن‌ها رفتند. من هم کارهای‌ام تمام شد و رفتم تاتر. می‌رفتم نمایش حیاط خلوت کار چیستا یثربی را ببینم. آن‌ها جلوتر از من ‌رفتند و یکی دوبار هم برگشتند و مرا نگاه کردند. نمایش را دیدم. کار جالبی بود. وقتی برگشتم و سوار اتومبیل‌ام شدم و همه‌ی آن عملیات را برعکس انجام می‌دادم، همان دونفر جوان را دیدم. برای‌شان دست تکان دادم. آن‌ها هم از دیدن حیاط خلوت برمی‌گشتند. جلو آمدند و دوباره سلام‌و‌علیک کردیم. یکی‌شان گفت: وقتی به شما سلام کردیم چرا آن‌قدر سرد جواب دادید؟ گفتم: عجله داشتم و در ضمن داشتم محکم‌کاری‌های ماشین را انجام می‌دادم. گفت: وقتی می‌رفتیم خیلی دل‌خور شدیم. به دوست‌ام گفتم دیگه با کارهای کیانیان حال نمی‌کنم. ولی حالا که گرم برخورد کردی باز با کارهات حال می‌کنم. گفتم: به همین ساده‌گی از یکی دل می‌کنی و دوباره دل می‌دهی!
سارا
۴
از خلبان پرسیدم: شما که اکثراً زمین را از بالا نگاه می‌کنید، این نگاه روی شما تاثیر می‌گذارد؟ گفت: خیلی... خیلی. گفتم: می‌شود توضیح بدهید؟ گفت: مسایل و مشکلات زندگی برای‌ام کوچک می‌شوند. زیاد درگیرشان نمی‌شوم، از روی آن‌ها می‌گذرم.
کتابخوار
۳
یک روز فردین خدابیامرز به من گفت: من بازیگرم، اما بازی نمی‌کنم. مثل ماهی‌ای هستم که از تنگ آب بیرون افتاده. آن ماهی آن‌قدر به هوا پرید و باز زمین خورد، آن‌قدر تقلا کرد تا بیرون تنگ مُرد.
سارا
۳
چه فرقی می‌کند آدم بالا باشد یا پایین؟ ما داخل کابین همه‌اش به فکر کنترل هواپیما و سرگرم این‌همه دگمه‌ای هستیم که این‌جاست. وقتی هم پایین روی زمین هستیم سرگرم آن‌همه گرفتاری‌ای هستیم که آن‌جاست. مهم این است هرکجا که هستی زنده‌گی کنی و سرگرم و گرفتار روزمره‌گی نشوی. با گوشه‌نشینی وچله‌نشینی به جایی نمی‌رسی. می‌رسی، اما به اوج نمی‌رسی. باز وقتی میان مردم بروی همه‌چیز عوض می‌شود. اگر مردی! میان مردم باش و به اوج برس... مرتاض‌ها در گوشه‌ای می‌شینند و در خودشان فرو می‌روند. معلوم نیست وقتی میان مردم بیایند باز هم بتوانند به همان حال و هوا برسند.
کاربر ۲۵۰۸۵۴۱
۳
از کسی که روی آب هم راه می‌رود تعجب نمی‌کنم، چون پشه هم می‌تواند روی آب راه برود. کار سخت و حیرت‌آور برای آدم این است که بتواند میان مردم باشد و آدم خوبی باشد. به همه احترام بگذارد و حق کسی ‌را زیر‌پا نگذارد.
ادریس
۲
گفت: ببخشید که این بند در شان شما نیست. ولی درحد یک بند موقت خوب است تا به تهران برسید. گفتم: خوبه دیگه. غیر از این چی می‌خوام؟ آخه ساعت من ساعت گران‌قیمتی نیست. گفت: اختیار دارین. شما شکسته‌نفسی می‌کنید. دیگر چیزی نگفتم. خداحافظی کردم. باور نمی‌کرد که من ساعت گران‌قیمت نمی‌بندم. نمی‌دانست که در گم‌کردن ساعت، استادم.
zahra.n
۲
شما که دوست ندارید برای شما تکلیف تعیین کنند. چرا برای بقیه تکلیف تعیین می‌کنید؟ چرا دوست دارید بقیه مثل شما فکر کنند و مثل شما باشند؟ گفت: من خواهش کردم. گفتم: فکر نمی‌کنی اگر قدرت داشتی، خواهش نمی‌کردی، بلکه فرمان می‌دادی. مکث کرد و گفت: شاید.
zahra.n
۱
رسیدیم به یک مرکز خرید شیک شهرستانی، که از روی تهران کپی شده بود. همان‌هایی که تهرانی‌ها از روی دُبی کپی می‌کنند. و اهالی دُبی از روی مراکز خرید امریکا. غافل از بازارهای خودمان، که اروپایی‌ها از آن‌ها کپی کردند و امریکایی‌ها از روی دست اروپایی‌ها.
zahra.n
۰
رسیدیم به یک مرکز خرید شیک شهرستانی، که از روی تهران کپی شده بود. همان‌هایی که تهرانی‌ها از روی دُبی کپی می‌کنند. و اهالی دُبی از روی مراکز خرید امریکا. غافل از بازارهای خودمان، که اروپایی‌ها از آن‌ها کپی کردند و امریکایی‌ها از روی دست اروپایی‌ها.