
بریدههایی از کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم
۳٫۶
(۱۷)
میدانستم هیچوقت نباید زیادی خوشحال بود، چون همیشه چنین مواقعی مشکلی پیش میآمد،
alireza atighehchi
آدمها وقتی میبینند که تو از پس کارهایی که خودشان درش مهارت دارند برنمیآیی تعجب میکنند
mary
او همیشه هرچه میخواست در اختیار داشت و اصلا متوجه نبود که فقیربودن چقدر سخت است و همین خرتوپرتهای سادهٔ ضروری هم برای ما لوکس و تجملی به حساب میآیند
mary
«مامان، میخوام ستارهها دور سرت بچرخن» و با چوب محکم زد توی سرم. تقریباً بیهوش شدم. وقتی دید سرم درد گرفته خیلی ناراحت شد. حالم که کمی جا آمد، با انگشت کثیف و لرزانش به عکسی داخل کتاب اشاره کرد، توی عکس میمونی با چوب به سر مردی زده و کلی ستاره دور سر مرد میچرخد. فکر کرده بود اگر محکم به سرم بکوبد میتواند ستارههایی را که دور سرم میچرخند ببیند.
mary
قبل از اینکه با چارلز ازدواج کنم، همیشه دلم میخواست بچههای قدونیمقد داشته باشم. خیال میکردم داشتن یکیدوتا بچهٔ کوچک و کلی بچهٔ بزرگتر که همه کنار هم بهشکلی بزرگ میشوند چقدر لذتبخش است. اما چارلز پیش از ازدواج گفته بود که حوصلهٔ بچه ندارد و خودم هم به نظرم میرسید که بچهدارشدن با سبک زندگی ما اصلا جور درنمیآید. خداخدا میکردم هیچ بچهای، حداقل برای چند سال، گیر والدینی مثل ما نیفتد. قبلا تصورم این بود که اگر آدم ذهنش را متمرکز کند و با جدیت تمام با خودش تکرار کند که «بچهدار نخواهم شد»، همچو اتفاقی نمیافتد. خیال میکردم پیشگیری و کنترل جمعیت یعنی همین، اما حالا میدانستم که فکرم چقدر احمقانه بوده.
alireza atighehchi
ای کاش میشد مردها هم حامله میشدند.
alireza atighehchi
اینبار از اینکه داشت میرفت خوشحال بودم، چون میدانستم مردها از زنهای غمگین بدشان میآید.
alireza atighehchi
الآن که به گذشته نگاه میکنم میفهمم که رمانتیک و احساساتی بود، اما در سن چهلوهفتسالگی توان و ابتکار عمل لازم را برای پذیرفتن مسئولیتهای تازه نداشت.
alireza atighehchi
به خودم گفتم: «دارم میمیرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود.» خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور میکردم که پتویی راهراه دور خودش پیچیده است. یادم میآمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خواندهام که پاهایی از جنس بُرنز دارد. پیش خودم فکر میکردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید، کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همهچیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمیخورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک بُرنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.»
alireza atighehchi
حجم
۲۷۷٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۶۵ صفحه
حجم
۲۷۷٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۶۵ صفحه
قیمت:
۱۹۸,۰۰۰
تومان