
کتاب قاشق هایمان را از فروشگاه وولورت خریدیم
انتشارات:
نشر بیدگل٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
alireza atighehchi
۵
میدانستم هیچوقت نباید زیادی خوشحال بود، چون همیشه چنین مواقعی مشکلی پیش میآمد،
mary
۴
آدمها وقتی میبینند که تو از پس کارهایی که خودشان درش مهارت دارند برنمیآیی تعجب میکنند
mary
۲
او همیشه هرچه میخواست در اختیار داشت و اصلا متوجه نبود که فقیربودن چقدر سخت است و همین خرتوپرتهای سادهٔ ضروری هم برای ما لوکس و تجملی به حساب میآیند
alireza atighehchi
۱
ای کاش میشد مردها هم حامله میشدند.
alireza atighehchi
۱
اینبار از اینکه داشت میرفت خوشحال بودم، چون میدانستم مردها از زنهای غمگین بدشان میآید.
alireza atighehchi
۱
الآن که به گذشته نگاه میکنم میفهمم که رمانتیک و احساساتی بود، اما در سن چهلوهفتسالگی توان و ابتکار عمل لازم را برای پذیرفتن مسئولیتهای تازه نداشت.
alireza atighehchi
۱
به خودم گفتم: «دارم میمیرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود.» خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور میکردم که پتویی راهراه دور خودش پیچیده است. یادم میآمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خواندهام که پاهایی از جنس بُرنز دارد. پیش خودم فکر میکردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید، کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همهچیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمیخورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک بُرنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.»
mary
۱
«مامان، میخوام ستارهها دور سرت بچرخن» و با چوب محکم زد توی سرم. تقریباً بیهوش شدم. وقتی دید سرم درد گرفته خیلی ناراحت شد. حالم که کمی جا آمد، با انگشت کثیف و لرزانش به عکسی داخل کتاب اشاره کرد، توی عکس میمونی با چوب به سر مردی زده و کلی ستاره دور سر مرد میچرخد. فکر کرده بود اگر محکم به سرم بکوبد میتواند ستارههایی را که دور سرم میچرخند ببیند.
alireza atighehchi
۰
قبل از اینکه با چارلز ازدواج کنم، همیشه دلم میخواست بچههای قدونیمقد داشته باشم. خیال میکردم داشتن یکیدوتا بچهٔ کوچک و کلی بچهٔ بزرگتر که همه کنار هم بهشکلی بزرگ میشوند چقدر لذتبخش است. اما چارلز پیش از ازدواج گفته بود که حوصلهٔ بچه ندارد و خودم هم به نظرم میرسید که بچهدارشدن با سبک زندگی ما اصلا جور درنمیآید. خداخدا میکردم هیچ بچهای، حداقل برای چند سال، گیر والدینی مثل ما نیفتد. قبلا تصورم این بود که اگر آدم ذهنش را متمرکز کند و با جدیت تمام با خودش تکرار کند که «بچهدار نخواهم شد»، همچو اتفاقی نمیافتد. خیال میکردم پیشگیری و کنترل جمعیت یعنی همین، اما حالا میدانستم که فکرم چقدر احمقانه بوده.