
کتاب شهری چون بهشت
داستان کوتاه
پدیدآورندگان:
سیمین دانشورانتشارات:
انتشارات خوارزمی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
*sunnǭ
۲
«اما باد هم فقط میتوانست درختهای خوابرفته را بیدار بکند. رستاخیز مردهها که دست باد نبود. دست عیسی مسیح بود. نه. انگار فقط عیسی مسیح بود که از مردهها برخاست. دیگر هیچ کس که از توی تابوت پا نشد.»
م.
۱
هر کس معلمی کردهباشد میداند که چنین اشتغالی آدم را سخت خالی میکند.
Rahele Kia
۱
پاییز درختهای کوچه را در روز روشن لخت میکرد.
Rahele Kia
۰
بدبختی مثل لجن سیاهی بود که غرقشان کردهبود. در آن دست و پا میزدند و بهممیخوردند و همدیگر را میآزردند و بعد برای هم دلسوزی میکردند.
Rahele Kia
۰
خیلی دلش میخواست برگردد و جوانکی را که در اتوبوس پهلوی برادرش نشستهبود پیدا بکند. جوانک سبزه بود و چشمهای سیاهی داشت. شانهٔ پهنی داشت که مریم نمیتوانست از خیال آنها منصرف بشود.
Rahele Kia
۰
لیلی چشمش را با پشت دستش پاک کرد و گفت: «تو مریضخونه خونم رو عوض کردن. بهنظرم این فکرها که بهسرم میزنه از اینه که خونم مال خودم نیس. لابد من دیگه خودم نیستم.»
Rahele Kia
۰
بهجای اینکه زن را سربهنیست کند دست در گردنش انداخت و بوسیدش. چقدر برده و بندهٔ این زن بود.