جملات زیبای کتاب رویای تبت | طاقچه
تصویر جلد کتاب رویای تبت

کتاب رویای تبت

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۲۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
فریبا وفی
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پلوتون
۲۲
«وقتی آدم به چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد، زیاد دور نمی‌رود. همان حوالی پرسه می‌زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می‌زند.»
ل.صفوی
۱۸
«یک روز از سرِ بیکاری به بچه‌های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که فقر بهتر است یا عطر؟ قافیه ساختن از سرگرمی‌هایم بود. چند نفری از بچه‌ها نوشتند فقر. از بین علم و ثروت هم همیشه علم را انتخاب می‌کردند. نوشته بودند فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می‌کند و او را بیدار نگه می‌دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می‌کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه‌ها نوشته بود، عطر. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود عطر حس‌هایی را در آدم بیدار می‌کند که فقر آن را خاموش کرده است.»
پلوتون
۱۶
گفت: «تو دختر قشنگی هستی. باشعوری.» این جور مقدمه را خوب می‌شناختم. خوبی‌ها را به تو می‌گفتند تا خوب‌ترها را از تو دریغ کنند.
unes
۹
رابطه آدم‌ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است.
sana
۸
شما وفادار، درستکار، شرافتمند و هزار چیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید.
روباه شازده کوچولو
۷
«یک روز از سرِ بیکاری به بچه‌های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که فقر بهتر است یا عطر؟ قافیه ساختن از سرگرمی‌هایم بود. چند نفری از بچه‌ها نوشتند فقر. از بین علم و ثروت هم همیشه علم را انتخاب می‌کردند. نوشته بودند فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می‌کند و او را بیدار نگه می‌دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می‌کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه‌ها نوشته بود، عطر. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود عطر حس‌هایی را در آدم بیدار می‌کند که فقر آن را خاموش کرده است.»
پلوتون
۴
از همه حرف‌های راستی که با این مشقت به دنیا می‌آمدند، واهمه داشتم.
sana
۴
مردهای من عاشق نمی‌شدند. دم دست بودند ولی مال من نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می‌آمد که یک روز می‌روند و وقت رفتنشان می‌دانستی مرده‌هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده‌ها را ندارند.
روباه شازده کوچولو
۴
گفتی: «اگر علاقه‌اش واقعی باشد برمی‌گردد.» گفتم: «علاقه‌اش واقعی است ولی نمی‌تواند.»
روباه شازده کوچولو
۴
«روابط عاطفی هم مثل هر چیز دیگری قانون دارد. برای همین می‌توانی قلابی بودن آن را تشخیص بدهی.»
maryam
۴
جاوید روز خواستگاری‌ات شعر آرش کمانگیر را برایت خوانده بود. می‌گفتی چقدر هم طولانی بود. می‌گفتی از همان ابتدا تحت‌تأثیر چانه محکمش قرار گرفته‌ای. به فک برآمده جاوید نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم توهّم آدم‌ها کارآمدتر از جراحی زیبایی است.
unes
۳
روابط عاطفی هم مثل هر چیز دیگری قانون دارد.
روباه شازده کوچولو
۳
حالا می‌فهمم که روشن‌ترین کلمات بدون توجه و تأیید، آواهایی سرگردان و بی‌معنی‌اند.
روباه شازده کوچولو
۳
مهم‌ترین سال‌های عمرش را دنبال این دسته و آن گروه رفته است و حالا می‌خواهد دنبال خودش برود.
روباه شازده کوچولو
۳
حالا می‌فهمم که روشن‌ترین کلمات بدون توجه و تأیید، آواهایی سرگردان و بی‌معنی‌اند.
maryam
۳
«فکر می‌کردم آدم‌ها همان‌طور که آمده‌اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند. می‌مانند. ردّشان می‌ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
maryam
۳
بلند شو شیوا حرف بزنیم. همیشه دوست داشتم با هم بنشینیم و مثل دو خواهر وراجی کنیم. چه عیبی داشت پاهایمان را دراز کنیم. پوست تخمه‌هایی که می‌خوردیم توی بشقاب پرت کنیم و بی‌ادب و شلخته باشیم و خودمان را به خاطر این چیزها سرزنش نکنیم. پشت سر آدم‌ها غیبت کنیم و شروور بگوییم. چه عیبی داشت برای چند دقیقه هم که شده به قول تو مبتذل باشیم.
زهرا علیمحمدی
۳
«زندگی کردن را به ما یاد نداده‌اند. در مورد کائنات می‌توانیم ساعت‌ها حرف بزنیم ولی از پسِ ساده‌ترین مشکلات زندگی‌مان برنمی‌آییم. بزرگ شده‌ایم ولی تربیت نشده‌ایم.
arghavan
۳
فکر می‌کردم آدم‌ها همان‌طور که آمده‌اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند. می‌مانند. ردّشان می‌ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
روباه شازده کوچولو
۲
رفتیم بازار. پیشنهاد از تو بود. توی راه همه‌اش حرف می‌زدی. افتادیم توی شلوغی. نگفتی برگردیم. جلو هر فروشگاهی که ایستادم تو هم ایستادی. نگفتی آدم هم اینقدر وسواسی! نگفتی بچه‌ها، بچه‌ها. با مادربازی‌هایت خفه‌ام نکردی.
eli
۲
فکر می‌کردم آدم‌ها همان‌طور که آمده‌اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند. می‌مانند. ردّشان می‌ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
Negin
۲
با خاله‌ها و دایی‌هایش رفت‌وآمد نمی‌کرد. رابطه فکری از نظرش مهم‌تر از رابطه خونی بود.
Negin
۲
«اگر دروغ‌هایی مثل سعادت و خوشبختی و این حرف‌ها را کنار بگذاری تازه می‌توانی لحظه‌های باارزش زندگی را بشناسی.»
arghavan
۲
«او هم شما را می‌خواست؟» به اندازه یک قرن ساکت ماند. بعد گفت: «هیچوقت مطمئن نشدم.»
unes
۱
«یک روز از سرِ بیکاری به بچه‌های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که فقر بهتر است یا عطر؟ قافیه ساختن از سرگرمی‌هایم بود. چند نفری از بچه‌ها نوشتند فقر. از بین علم و ثروت هم همیشه علم را انتخاب می‌کردند. نوشته بودند فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می‌کند و او را بیدار نگه می‌دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می‌کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه‌ها نوشته بود، عطر. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود عطر حس‌هایی را در آدم بیدار می‌کند که فقر آن را خاموش کرده است.»
روباه شازده کوچولو
۱
«اسم‌ها فقط به کار محدود کردن زندگی می‌آیند.» گفتم: «به درد روشن کردنش هم می‌خورند. آدم از بلاتکلیفی درمی‌آید.»
روباه شازده کوچولو
۱
بعضی وقت‌ها، نقص آدم‌ها را قشنگ‌تر می‌کند.»
maryam
۱
تعجبم از این بود که چطور می‌توانستی این مرد را دوست داشته باشی، نه یک ساعت در روز که تمام ساعات روز، وقت صبحانه، ناهار و شام. آن هم نه یک روز یا دو روز، شانزده سال تمام. مردی که حتی وقتی نگاهش نمی‌کردی باز حرف می‌زد، چه بسا اگر از حال می‌رفتی باز هم حرف می‌زد.
maryam
۱
روح در خانه من و مامان همیشه بود. مثل یکی از اعضای خانواده آزادانه رفت و آمد می‌کرد. به خواب‌هایمان می‌آمد و اصلا ترسناک نبود. مامان چند بار روح آقاجان را دیده بود و عادت داشت که مرتب به روح این و آن قسم بخورد. روح، محترم بود و شخصیت داشت. مامان به خاطر اعتقاد به روح خرافاتی بود و من خیالاتی.
Negin
۱
مهریه‌ات یک شاخه گل بود که تا حالا صد دفعه خشکیده بود و تو خوشت می‌آمد به جاوید بگویی جانم آزاد و مهرم حلال و جاوید هم جواب می‌داد یکی از حیاط بچین و برو. این یکی از شوخی‌های مرسومتان بود که دوستانتان به احترام شما سال‌ها به آن خندیده بودند.