گفت: «پشیمانم» گفتم: «میبخشم، اما فراموش نمیکنم.» فراموش نکردم. حالا اما خستهام. دلم میخواهد همینجا در خیابان شانزلیزه روی پله یکی از همین مغازههای باکلاس بنشینم و گریه کنم، اما حتی بغض هم ندارم. مضطربم. همهچیز این زندگی در آستانه فروپاشی است؛ هم من میدانم و هم نادر میداند. فقط به روی خودمان نمیآوریم.