جملات زیبای کتاب بر بنیادهای هستی | طاقچه
تصویر جلد کتاب بر بنیادهای هستی

کتاب بر بنیادهای هستی

پتش خوآرگر؛ جلد سوم

نوع کتاب
۴.۹ امتیاز(از ۱۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
آرمان آرین، احمد پورامینی
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سمیه جنگی
۳
پس هر گاه که فرمان رسد، با شمشیرهای آخته پذیراییم تا به افروختن روشنایی، گردن تاریکی‌های دل را فرو اندازیم!
سمیه جنگی
۲
می‌دانی که من هیچ وقت استعداد تو را نداشتم ولی هیچ وقت هم نفهمیدم که تو از زندگی‌ات چه می‌خواهی؟!» پَتَش‌خُوآرگَر فنجان را از او گرفت و سپاسگزارانه پاسخ داد: «چیزی که بقیه هرگز نخواستند و یا حتی اندکی به آن فکر نکردند...» عطر سر فنجان را بویید و چشم به بی‌نهایتِ مبهم پیش رو دوخت و ادامه داد: «من خواستم که ما آن پیروزی بزرگ را داشته باشیم، بهشت را بر زمین ببینیم و بسازیم و جنگ را تمام کنیم وگرنه قد کشیدن و به سن کار و بلوغ رسیدن که برای همه هست... کشاورز به سراغ زمینش می‌رود، فرمانروا بر تختش می‌نشیند و آموزگار به شاگردانش درس می‌دهد. تنها انسانِ کاشف و ماجراجوست که بر قلّه‌های آزادِ جهان، آشیانه می‌سازد.»
zahrasalimpour
۲
نبرد بر سر جواهرات بیشتر در میان طبقه‌ای جریان دارد که هرگز تا هفت نسل بعدشان هم نیازی به شام و ناهار نخواهند داشت!»
Pouria Pourakbari
۱
"خَرَ"، آن بزرگ‌پیکرترین موجود نیک‌خوی هستی را صدا کردند که تنها در افسانه‌ها سخن از او بود، موجودی که نماد بزرگی در میان مردمان هفت‌کشور بود و برای نشان دادن درشتی و اغراق در هر موجودی، نام او بر سر هر واژه افزوده می‌شد.
سمیه جنگی
۱
«اما ساکنانِ زمین، در عین بیچارگی، سخت پراکنده‌اند و دلبسته به همان داشته‌های ناچیزشان، بی‌آنکه دریابند مرگ و از آن هولناک‌تر، هر دَم تباهی در پی آن‌هاست و آنان هیچ یک از داشته‌های گیتَویشان را به مینو نخواهند برد!»
zahrasalimpour
۱
«ما در زمین، شرایطی دشوار را می‌گذرانیم که هیچ شباهتی با آرامش آسمانی شما ندارد... با هر تولد، "وسوسه"ای تازه به زمین افزوده می‌شود و خشکسالی و قحطی و بیماری انبوهی از آدمیان را گرسنه می‌دارند. برخی برای سیر کردن شکم خانواده‌های‌شان ناچارند تن به کارهایی بسپارند که شاید اگر فقر نباشد به سرشان خطور هم نکند...»
مینا
۱
«جانا امید پیشه کن که بسی صبح در رَه است زودا که بَر دَمَد و اندوهِ شب رَوَد»
zahrasalimpour
۰
گفت: «مردمان می‌پندارند دین و دانش دو پدیدهٔ از هم سوایند، حال آنکه آن‌ها دست‌هایی برآمده از یک پیکره‌اند...»
zahrasalimpour
۰
«چشم دل بگشای تا دریابی که حق از ناحق، فرسنگ‌ها فرسنگ فاصله دارد، چنان‌که جنگل انبوه از کویر و بیابان... سنجشِ حق اما تنها با گفته‌ها میسر نیست، آن را باید به کرده‌ها آزمود، گاه در تنهایی و گاه در میان جمع جُست! بسا دیوصفتان که در سخنوری بر همهٔ فرشته‌خویان چیره‌اند و استادان پاکی می‌نمایند... اما کرده‌های‌شان بسانِ رفتار اهریمن است! آن‌ها را چه نسبتی است با سوی ما و آفریدگارِ این شمشیر؟!»
zahrasalimpour
۰
«برای پراکندنِ آرامش، نخست باید خود رام و آرام بود... و برای آرام ماندن، باید یگانه شد! با خود، جهان و با آفریدگاری که ورای تردیدهاست... آری تردیدها را رها کن و با یقینت یگانه شو
zahrasalimpour
۰
«پرسیدن را دوست بدار، اما تا آن اندازه که تو را به یگانگی برساند و نه آنکه دچار چندپارگی سازد! که تو می‌پرسی تا با تکیه بر خِرَد گیتوی و مینوی‌ات، تالار به تالار از این نردبام بالا روی...
khadij
۰
بهمن زمزمه کرد: «منم نشانِ مَنشِ نیک، سرچشمهٔ بی‌پایانِ پندار و گفتار و کردارِ نیک که دست‌هایم تا دورترین ستاره می‌رسد.» و اردیبهشت زمزمه کرد: «منم نمادِ حقیقت، بُنِ راستی، نیکی، پاکی و درستی که در همه چیز جریان دارم.» شهریور گفت: «منم نگاهبانِ نیرو، همان توانِ شهریاریِ ایزدی که جهان را جنبش می‌بخشد.» و اسفند گفت: «منم نمادِ فروتنیِ مقدّس، آن رویش و زایش و بردباری که در جانِ هستی است.» خُرداد زمزمه کرد: «منم نشانِ آن رساییِ همه‌گیر، همو که پرهیزگاری را میان همگان قسمت می‌کند تا خویش را به کمال برسانند.» و اَمرداد گفت: «منم نگاهبانِ جاودانگی، آن که جوهرهٔ هر موجود را پاس می‌دارد تا به آنچه سرمنزل حکیمانهٔ اوست برسد.»