جملات زیبا از متن کتاب بر بنیادهای هستی | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب بر بنیادهای هستی

کتاب بر بنیادهای هستی

پتش خوآرگر؛ جلد سوم

۴.۹(از ۱۴ رأی)
نوع کتاب
publisherانتشارات:
نشر افق

قیمت:

۵۲۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy
پس هر گاه که فرمان رسد، با شمشیرهای آخته پذیراییم تا به افروختن روشنایی، گردن تاریکی‌های دل را فرو اندازیم!
سمیه جنگی
۳
می‌دانی که من هیچ وقت استعداد تو را نداشتم ولی هیچ وقت هم نفهمیدم که تو از زندگی‌ات چه می‌خواهی؟!» پَتَش‌خُوآرگَر فنجان را از او گرفت و سپاسگزارانه پاسخ داد: «چیزی که بقیه هرگز نخواستند و یا حتی اندکی به آن فکر نکردند...» عطر سر فنجان را بویید و چشم به بی‌نهایتِ مبهم پیش رو دوخت و ادامه داد: «من خواستم که ما آن پیروزی بزرگ را داشته باشیم، بهشت را بر زمین ببینیم و بسازیم و جنگ را تمام کنیم وگرنه قد کشیدن و به سن کار و بلوغ رسیدن که برای همه هست... کشاورز به سراغ زمینش می‌رود، فرمانروا بر تختش می‌نشیند و آموزگار به شاگردانش درس می‌دهد. تنها انسانِ کاشف و ماجراجوست که بر قلّه‌های آزادِ جهان، آشیانه می‌سازد.»
سمیه جنگی
۳
نبرد بر سر جواهرات بیشتر در میان طبقه‌ای جریان دارد که هرگز تا هفت نسل بعدشان هم نیازی به شام و ناهار نخواهند داشت!»
zahrasalimpour
۳
"خَرَ"، آن بزرگ‌پیکرترین موجود نیک‌خوی هستی را صدا کردند که تنها در افسانه‌ها سخن از او بود، موجودی که نماد بزرگی در میان مردمان هفت‌کشور بود و برای نشان دادن درشتی و اغراق در هر موجودی، نام او بر سر هر واژه افزوده می‌شد.
Pouria Pourakbari
۱
«اما ساکنانِ زمین، در عین بیچارگی، سخت پراکنده‌اند و دلبسته به همان داشته‌های ناچیزشان، بی‌آنکه دریابند مرگ و از آن هولناک‌تر، هر دَم تباهی در پی آن‌هاست و آنان هیچ یک از داشته‌های گیتَویشان را به مینو نخواهند برد!»
سمیه جنگی
۱
«ما در زمین، شرایطی دشوار را می‌گذرانیم که هیچ شباهتی با آرامش آسمانی شما ندارد... با هر تولد، "وسوسه"ای تازه به زمین افزوده می‌شود و خشکسالی و قحطی و بیماری انبوهی از آدمیان را گرسنه می‌دارند. برخی برای سیر کردن شکم خانواده‌های‌شان ناچارند تن به کارهایی بسپارند که شاید اگر فقر نباشد به سرشان خطور هم نکند...»
zahrasalimpour
۱
«جانا امید پیشه کن که بسی صبح در رَه است زودا که بَر دَمَد و اندوهِ شب رَوَد»
مینا
۱
گفت: «مردمان می‌پندارند دین و دانش دو پدیدهٔ از هم سوایند، حال آنکه آن‌ها دست‌هایی برآمده از یک پیکره‌اند...»
zahrasalimpour
۰
«چشم دل بگشای تا دریابی که حق از ناحق، فرسنگ‌ها فرسنگ فاصله دارد، چنان‌که جنگل انبوه از کویر و بیابان... سنجشِ حق اما تنها با گفته‌ها میسر نیست، آن را باید به کرده‌ها آزمود، گاه در تنهایی و گاه در میان جمع جُست! بسا دیوصفتان که در سخنوری بر همهٔ فرشته‌خویان چیره‌اند و استادان پاکی می‌نمایند... اما کرده‌های‌شان بسانِ رفتار اهریمن است! آن‌ها را چه نسبتی است با سوی ما و آفریدگارِ این شمشیر؟!»
zahrasalimpour
۰
«برای پراکندنِ آرامش، نخست باید خود رام و آرام بود... و برای آرام ماندن، باید یگانه شد! با خود، جهان و با آفریدگاری که ورای تردیدهاست... آری تردیدها را رها کن و با یقینت یگانه شو
zahrasalimpour
۰
«پرسیدن را دوست بدار، اما تا آن اندازه که تو را به یگانگی برساند و نه آنکه دچار چندپارگی سازد! که تو می‌پرسی تا با تکیه بر خِرَد گیتوی و مینوی‌ات، تالار به تالار از این نردبام بالا روی...
zahrasalimpour
۰
بهمن زمزمه کرد: «منم نشانِ مَنشِ نیک، سرچشمهٔ بی‌پایانِ پندار و گفتار و کردارِ نیک که دست‌هایم تا دورترین ستاره می‌رسد.» و اردیبهشت زمزمه کرد: «منم نمادِ حقیقت، بُنِ راستی، نیکی، پاکی و درستی که در همه چیز جریان دارم.» شهریور گفت: «منم نگاهبانِ نیرو، همان توانِ شهریاریِ ایزدی که جهان را جنبش می‌بخشد.» و اسفند گفت: «منم نمادِ فروتنیِ مقدّس، آن رویش و زایش و بردباری که در جانِ هستی است.» خُرداد زمزمه کرد: «منم نشانِ آن رساییِ همه‌گیر، همو که پرهیزگاری را میان همگان قسمت می‌کند تا خویش را به کمال برسانند.» و اَمرداد گفت: «منم نگاهبانِ جاودانگی، آن که جوهرهٔ هر موجود را پاس می‌دارد تا به آنچه سرمنزل حکیمانهٔ اوست برسد.»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰
«جانا امید پیشه کن که... می‌گذرد روشنی و می‌گذرانَد روشنان را به آن سوی نیستی‌ها، آنجا که دیگر ز ژرفای تاریکی و حتی ز خاطرهٔ خَموشی نیز رنگی نخواهد بود بر جا...»
khadij
۰