میدانی که من هیچ وقت استعداد تو را نداشتم ولی هیچ وقت هم نفهمیدم که تو از زندگیات چه میخواهی؟!»
پَتَشخُوآرگَر فنجان را از او گرفت و سپاسگزارانه پاسخ داد: «چیزی که بقیه هرگز نخواستند و یا حتی اندکی به آن فکر نکردند...»
عطر سر فنجان را بویید و چشم به بینهایتِ مبهم پیش رو دوخت و ادامه داد: «من خواستم که ما آن پیروزی بزرگ را داشته باشیم، بهشت را بر زمین ببینیم و بسازیم و جنگ را تمام کنیم وگرنه قد کشیدن و به سن کار و بلوغ رسیدن که برای همه هست... کشاورز به سراغ زمینش میرود، فرمانروا بر تختش مینشیند و آموزگار به شاگردانش درس میدهد. تنها انسانِ کاشف و ماجراجوست که بر قلّههای آزادِ جهان، آشیانه میسازد.»