جملات زیبای کتاب همه سیزده سالگی ام | طاقچه
تصویر جلد کتاب همه سیزده سالگی ام

بریده‌هایی از کتاب همه سیزده سالگی ام

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۴از ۵ رأی
۴٫۴
(۵)
با منظره عجیبی روبه‌رو شدیم. تا چشم کار می‌کرد سرتاسر دشت تانک بود اما به گل نشسته بودند. تازه فهمیدیم جریان از چه قرار است. عراقی‌ها خواسته بودند یک حمله همه‌جانبه دیگر انجام بدهند و جاده را از تمام محورها پس بگیرند اما باران باعث شده بود تانک‌ها به گل بنشینند. سروصداهای عجیبی که دیشب می‌شنیدم، ناشی از این بود که تانک‌ها به‌شدت گاز می‌دادند تا بتوانند زنجیرهایشان را از گِل خلاص کنند اما گویی در باتلاق فرومی‌رفتند. تنها کاری که توانسته بودند بکنند، تانک‌ها را گذاشته و فرار کرده بودند. اگر باران نباریده بود، این تانک‌ها ما را در تمام محورهای منتهی به جاده، قتل‌عام کرده و به‌راحتی جاده را به تصرف خودشان درآورده بودند. باید سجده شکر به‌جا می‌آوردیم.
F.J
سربازها به گردن و کمرم فشار آوردند که خم شوم. وقتی به زور مرا به حالت رکوع درآوردند، یک لحظه احساس کردم دیگر گیر افتادم و فریادم به هیچ کجا و هیچ کس نمی‌رسد و این‌ها هر بلایی بخواهند سرم می‌آورند. از این فکر دلم شکست و احساس تنهایی، غربت و اسیری کردم. همان لحظه نعره سرگرد را شنیدم، چوب دستی‌اش را بالا برد تا بزند روی کمرم، با شنیدن نعره او من هم از ته دل فریاد زدم: «یا امام زمان!» نمی‌دانم در آن لحظه چه کسی نام مبارک صاحب الزمان (عج) را بر زبانم جاری کرد. دست سرگرد و چوب‌دستی را دیدم که روی کمرم با چه ضربی فرود آمد. چند لحظه سکوت فضا را پر کرد. همه بی‌حرکت ایستاده بودند. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. هنوز سرم پایین بود، اما دیدم گرزی که روی کمرم فرود آمده از وسط دو تکه شد.
F.J
وقتی که می‌دیدند کسی به صفحه تلویزیون نگاه نمی‌کند، یک‌دفعه مثل گرگ، دو سه نفری از روی سر و کله بچه‌ها به طرفش حمله می‌کردند، زیر بغلش را می‌گرفتند و می‌بردندش بیرون، صورتش را می‌چسباندند به میله‌های پنجره که ما از داخل ببینیم و با کابل می‌افتادند به جانش. آن‌قدر می‌زدنش که سیاه و کبود می‌شد و بیچاره از هوش می‌رفت. عمداً او را به میله‌های پنجره می‌چسباندند و می‌زدند تا ببینیم و برایمان درس عبرت شود. بعد از هر فیلم ما را سرزنش می‌کردند: «بله این فیلم‌ها توی مملکت شما ساخته شده، چطور خودتان از دیدنش اکراه دارید؟! این مسلمانی شماهاست، نه اینکه به ما نشان می‌دهید!» و آن فسادهای زمان شاه را به رخ ما می‌کشیدند.
F.J
روبه‌روی ما یک سری اتوبوس هم بود که اسیران عراقی در آن‌ها بودند، این برای ما عجیب بود که می‌دیدیم اسیران عراقی قیافه‌هایشان عین ایرانی‌ها شده است. سرحال بودند، کت و شلوار تنشان بود و ساک به دست از اتوبوس‌ها پیاده می‌شدند. قبل از اینکه متوجه شوم این‌ها اسرای عراقی‌اند، با خودم می‌گفتم: «اِه این ایرانی‌ها از اتوبوس پیاده می‌شوند و ساک به دست کجا می‌روند؟» کاش بیست اسیر ایرانی و بیست اسیر عراقی را کنار یکدیگر می‌گذاشتند و یک عکس می‌گرفتند. این عکس خودش گویای همه چیز بود. عراقی‌ها چاق و سفید شده بودند و ما تکیده، استخوانی و رنگ‌پریده و سیاه!
F.J

حجم

۱٫۳ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۳۳۶ صفحه

حجم

۱٫۳ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۳۳۶ صفحه

قیمت:
۳۵۰,۰۰۰
۲۱۰,۰۰۰
۴۰%
تومان