
بریدههایی از کتاب هنر عشق ورزیدن
۳٫۵
(۶۲)
عشق پخته و بالغ از این اصل پیروی میکند: «مرا دوست دارند چون دوست دارم.» عشق نابالغ و ناپخته میگوید: «من دوستت دارم چون به تو نیاز دارم.» عشق رشد یافته میگوید: «من به تو نیاز دارم چون دوستت دارم.»
پرستوو
دو نفر با هم آشنا میشوند، دلبستگی معجزهآسای نخستین، روز به روز تحلیل میرود، بین آنها اختلافات میافتد و سرانجام تلخکامی، نومیدی و سرزنشهای دوجانبه، باقیمانده هیجانهای اولیه را از بین میبرد. هر چند در آغاز از چنین سرانجامی باخبر نیستند. در حقیقت، آنها شدت اولیه این شیفتگی «احمقانه» را دلیلی بر علاقه خود میپندارند، در حالی که ممکن است تنها دلیل چنین عشقی، قید و بند، تنهایی و بیعشقی ایام گذشته آنها بوده باشد.
kamrang
توانایی تنها ماندن لازمه توانایی عشق ورزیدن است
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
در عالم مادیات، ایثار به معنی ثروتمند بودن است. آنکه میدهد ثروتمند است نه آنکه بسیار دارد.
شاخه نبات
«اگر تو خود را دوست داری، دیگران را نیز مانند خودت دوست داری. تا وقتی که دیگری را کمتر از خودت دوست داری، در دوست داشتن خودت هم موفقیت واقعی کسب نخواهی کرد، ولی اگر همه را از جمله خودت را به طور یکسان دوست بداری، آنگاه همگی را به منزله یک شخص واحد دوست خواهی داشت و آن هم خداست هم انسان. بنابراین آن کسی درستکار و بزرگ است که ضمن دوست داشتن خود، همه را به تساوی دوست بدارد.»
kamrang
عشق نابالغ و ناپخته میگوید: «من دوستت دارم چون به تو نیاز دارم.» عشق رشد یافته میگوید: «من به تو نیاز دارم چون دوستت دارم.»
shakiba
«انسان را به عنوان انسان و رابطهاش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید، تنها در این صورت است که میتوان عشق را با عشق و اعتماد را با اعتماد پاسخ گفت و بر همین قیاس، اگر میخواهید از هنر لذت ببرید، باید پرورش هنری داشته باشید؛ اگر میخواهید در دیگران مؤثر واقع شوید، با خود شخصی باشید که نفوذی برانگیزنده و پیش برنده در دیگران داشته باشد. هر یک از روابط شما با انسان و با طبیعت، باید بیانگر مشخص زندگی واقعی و فردی شما، با شیء مورد نظر باشد. اگر شما بیآنکه طلب عشق کنید عشق بورزید، به این معنی که عشق شما موجب به وجود آمدن عشقی دیگر نشود، اگر شما به عنوان فردی عاشق، به کمک یکی از تجلیات حیات نتوانید معشوق واقع شوید، عشق شما ناتوان و یک فاجعه تأسفانگیز است.»
Sadeq_N.M.Z
آموختن هنر عشق ورزیدن، مانند هنرهای دیگر نیاز به تمرین و تمرکز دارد.
رضـــRezaــا
آدم خودخواه فقط به خودش علاقه دارد، همه چیز را برای خود میخواهد و نه از ایثار بلکه فقط از گرفتن لذت میبرد. به دنیای خارج فقط از دیدگاه نفع شخصی مینگرد، به نیازهای دیگران بیاعتناست، و به شأن و فردیت دیگران احترام نمیگذارد. او جز خود هیچ چیز را نمیبیند، او درباره همه کس و همه چیز، از نقطه نظر سودمندی برای خویش قضاوت میکند، و اساسا قادر به عشق ورزیدن نیست.
پرستوو
عشق در وهله نخست ارتباط با یک شخص خاص نیست، بلکه نگرش و جهتگیری منش انسان است که رابطه او را با کل جهان، و نه با یک «معشوق» خاص، تعیین میکند. انسان اگر فقط یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگر همنوعان خود بیاعتنا و بیتفاوت باشد، پیوند او عشق نیست، بلکه نوعی بستگی همزیستی و تعاونی یا خودخواهی گسترش یافته است. با وجود این اکثر مردم فکر میکنند علت به وجود آمدن عشق وجود معشوق است، نه استعداد درونی. در حقیقت، آنان حتی فکر میکنند چون هیچ کس دیگری را جز «معشوق» دوست ندارند، این خود نشاندهنده شدت عشقشان است. این همان سفسطهای است که مثلاً بدان اشاره رفت. چون چنین فردی نمیتواند درک کند که عشق نوعی فعالیت و نوعی قدرت روح است، خیال میکند تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است ـ و پس از آن بقیه کارها به خودی خود درست خواهند شد.
kamrang
در حقیقت آنچه را که اکثر مردم فرهنگ فعلی ما از محبوب بودن درک میکنند؛ اساسا ترکیبی است مابین مردم پسندی و جذابیت جنسی.
پرستوو
عشق تنها جواب عاقلانه و رضایتبخش به معمای هستی انسان است.
Orafa
تنها در کسانی که عشقشان بیقصد و منظور است، عشق شکفتن آغاز میکند.
شاخه نبات
اما میتوانم شناخت خود را نسبت به او عمیقتر سازم، در نتیجه میفهمم که او مضطرب و نگران است، احساس تنهایی و یا احساس گناه میکند. بدین ترتیب در مییابم که اوقاتتلخی و عصبانیت او تظاهر چیز عمیقتری است، در نتیجه متوجه میشوم که او فردی مضطرب و ناراحت است، یعنی انسانی که رنج میکشد، و نه آدمی که فقط بدخو و عصبانی است.
پرستوو
اگر آدم واقعا کسی را دوست داشته باشد، حتما همه انسانها، دنیا و زندگی را دوست میدارد. اگر من بتوانم به کسی بگویم «دوستت دارم،» باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم «من در وجود تو همه را دوست دارم» ، با تو دنیا را دوست دارم، در تو حتی «خودم را دوست دارم.»
1984
اگر فردی بتواند به طور ثمربخشی عشق بورزد، خود را نیز دوست خواهد داشت. کسی که فقط بتواند دیگران را دوست بدارد اصلاً نمیتواند عشق بورزد.
نیکو
عشق نیز مانند هنرهای دیگر احتیاج به آموزش و شناخت دارد
Orafa
عشق کودکانه از این اصل پیروی میکند: «من دوست دارم چون دوستم دارند.» عشق پخته و بالغ از این اصل پیروی میکند: «مرا دوست دارند چون دوست دارم.» عشق نابالغ و ناپخته میگوید: «من دوستت دارم چون به تو نیاز دارم.» عشق رشد یافته میگوید: «من به تو نیاز دارم چون دوستت دارم.»
شاخه نبات
زندگی معنایی ندارد، جز معنایی که انسان به آن میدهد، بشر کاملاً تنهاست، مگر اینکه به دیگران یاری دهد.
شاخه نبات
شخص سادیست فرد دیگری را جزء لاینفک خود میسازد تا بدین وسیله از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کند. فرد سادیست با زیر سلطه قرار دادن شخصی که او را میپرستد، مغرور میشود و خود را برتر از آنچه هست میپندارد.
پرستوو
آنان نه سخنان طرف مقابل را جدی میگیرند، نه جوابهای خود را. در نتیجه از حرف زدن خسته میشوند. آنان در این توهم به سر میبرند که اگر با تمرکز گوش میدادند از این خستهتر میشدند. حال آنکه عکس این درست است. هر نوع فعالیتی که با تمرکز انجام گیرد، انسان را بیدارتر و سرحالتر میکند (گرچه بعدا نوعی خستگی طبیعی و مفید جای آن را میگیرد) در حالی که هر نوع کاری که بدون تمرکز حواس انجام پذیرد، انسان را کسل و خوابآلوده میکند - با وجود این شخص در پایان روز به دشواری خوابش میبرد.
پرستوو
در عهد ویکتوریا، مانند بسیاری از فرهنگهای باستانی عشق اساسا یک تجربه شخصی و خود به خود نبود که سرانجام به زناشویی بیانجامد. برعکس، ازدواج طبق رسوم مرسوم زمان و توسط خانواده طرفین و یا به وسیله واسطهها انجام میگرفت. و یا ازدواج بدون هیچ دخالتی و تنها بر مبنای ملاحظات اجتماعی صورت میگرفت و عشق میبایست پس از ازدواج بین طرفین به وجود میآمد.
Orafa
برابری به عنوان یکی از شرایط رشد فردیت در حقیقت ماهیت فلسفه روشنگری دنیای غرب بود. منظور از چنین برابری (که کانت آن را روشنتر از همه بیان کرده است) این است که هیچ کس نباید برای رسیدن به هدف خود، دیگری را وسیله قرار دهد. انسانها تا آنجا برابرند که خود غایت و هدف باشند، نه وسیلهای برای یکدیگر. متفکران مکاتب مختلف سوسیالیستی، به پیروی از فلسفه روشنگری، برابری را همطراز با از بین رفتن استثمار، و بهرهکشی انسان از انسان تعریف کردهاند، خواه این بهرهکشی ظالمانه باشد خواه «انسانی».
kamrang
در حقیقت، آنها شدت اولیه این شیفتگی «احمقانه» را دلیلی بر علاقه خود میپندارند، در حالی که ممکن است تنها دلیل چنین عشقی، قید و بند، تنهایی و بیعشقی ایام گذشته آنها بوده باشد.
پرستوو
آموختن هنر عشق ورزیدن، مانند هنرهای دیگر نیاز به تمرین و تمرکز دارد.
معجزهیِ سپاسگزاری.
جوهر عشق «زحمت کشیدن» برای چیزی و «رویانیدن» چیزی است، یعنی عشق و زحمت جداییناپذیرند.
ماهی
سیمون ویل به زیبایی بیانکرده است: «همین کلمات[ مثلاً کلماتی که مردی به همسرش میگوید: «دوستت دارم» ]برطبق اینکه چگونه و با چه لحنی ادا شوند میتوانند پیش پا افتاده و معمولی یا فوقالعاده باشند. این چگونگی بیان بستگی به عمق آن سرچشمهای در هستی انسانها دارد که کلام از آن جاری میشود، بیآنکه اراده انسان در آن دخالت داشته باشد. از طریق مطابقت معجزهآسایی، این سخنان در دل شنونده نیز به کانون مشابهی مینشیند. بدین ترتیب شنونده، اگر قوه تشخیص داشته باشد، میتواند ارزش واقعی آن سخن را دریابد.»
میلاد
عشق تنها جواب عاقلانه و رضایتبخش به معمای هستی انسان است
همراز
مادر از گریه کودکش بیدار میشود، در حالی که صدایی به مراتب بلندتر از گریه کودک او را بیدار نمیکند.
1984
من میخواهم معشوقم برای خودش و به شیوه خودش پرورش یابد و شکوفا شود، نه با هدف خدمت به من. اگر من زن یا مردی را دوست دارم،
کاربر ۵۱۵۸۱۹۹
